سلام بر و بچ
خوبین
چیزایی که هنوز ننوشتم رو خلاصه بگم.
کلاس های آنلاین زبان برای نیکان شروع شده، از کانون زبان ایران  و بد نیست چون سرعت مودم خونه خیلی خوب نیست
جمعه 17 مرداد علیرضا کوچیکه پسر عمه مهناز و امیرحسین پسر عمه شکوفه ی نیکان اومدن و تا پاسی از شب با نیکان بازی کردند و بسیار روز خوبی بود.من هم باهاشون بازی کردم (فوتبال،هفت سنگ ،وسطی ) و من مثل مهمون های رودرواسی دار ازشون دم به دقیقه پذیرایی می کردم و می دونستم خیلی بهشون خوش می گذره، همون شب از مامانشون قول گرفتم چهارشنبه 22 مرداد هم بیان خونه ی ما

چهارشنبه اینا دیر اومدن ،نیکان تو واتساپ به امیرحسین گفته بود بیایید و علیرضا کوچیکه قهر کرده بود که تو فقط امیر رو دعوت کردی، من خودم به علیرضا زنگ زدم جواب نداد و خواهرش مهسا گفت مامانم خوابه و علیرضا حاضر نیست بیاد حرف بزنه
زنگ زدم شکوفه که دیدم دندانپزشکیه برای امیرحسین و گفتم برو علیرضا رو هم بیار چون می دونم به خود بچه ای که قهر کرده بیشتر سخت می گذره گفت تو اذیت میشی گفتم برو بابا باید شب هم بمونند که گفت طیبه جان میاریم ولی شب باید برگردن چون ما اخلاق داداش دستمون هست اینقدر هم از حسین جلوی ما الکی تعریف نکن ،ما استانه ی تحملش رو می دونیم و ...این حرفا

عصر هم خیلی دیر اومدن اما هم امیرحسین هم علیرضا و هم خواهرش مهسا اومدن.
دوباره براشون مهمون بازی درآوردم و وسط بازی هاشون که حسابی عرق می کردن شربت آلبالویی که خودم درست کرده بودم و یه بار هم شربت زعفرون آبلیمویی دادم ،میوه  براشون مدل دار و تزئین می کردم که خندیدن گفتن چرا برامون پوست می کنی تزئین می کنی که گفتم خب عادت کردم برای نیکان همیشه این کار رو می کنم می گفتن خدا بده شانس ، ما باید خودمون بریم از یخچال برداریم بخوریم و منهم به مسخره گفتم وااای چقدر سخت،خسته نمیشید ؟ که ترکیدن از خنده

بیشتر به پسرها خوش گذشت و زیاد مهسا رو به جمع خودشون راه نمی دادن،دلم سوخت براش ، من هم کارم زیاد بود و شام هم که الویه خورده بودن اومده بودن ولی من کوفته قلقلی درست کردم و آخر شب بهشون دادم خالی خالی خوردن و خیلی هم از مزه اش تعریف کردن و همش می گفتن چرا نیکان اصلا هیچی نمی خوره و باید دهانش غذا کنی،اگه تو مامان ما بودی خیلی به ما بیشتر خوش می گذشت که گفتم حرف بد نزنید خودتون مامان دارید و خدا نگهدار مامان هاتون باشه ولی بچه ی من اینجوری بار اومده دیگه ،ایشالا بزرگ بشه درست بشه

امیرحسین خیلی خیلی سفیده و برق می زنه و علیرضا صداش می زد سفید برفی که حرصش رو دربیاره ،گفتم امیر سفید برفی که حرف خوبیه کاش همه به من بگن سفید برفی ،علیرضا کوچیکه می گفت زن دایی پسرا بزرگ بشن سفید برفی و سیندرلا و اینا مثل فحشه یعنی سوسول ،یعنی آفتاب مهتاب ندیده و ننر

امیرحسین هم علیرضا کوچیکه  رو با حرص صدا میزد سیاه آفریقایی و علیرضا می گفت جووون بله و خیلی هم افتخار می کرد  که این مدلیش دیگه ندیده بودم


دیروز چندبار صبح بیدار شدم ولی سردرد شدید داشتم و دوباره می خوابیدم تا اینکه یک ربع به 12 ظهر بیدار شدم و برنج دم کردم و ناهار خوردیم .بیدار که شدم فهمیدم مامان دل درد داشته و دیشبش بردنش بیمارستان فعلا بستریه و صبح جمعه دیگه سی تی اسکن و آزمایش و این حرفا و خداروشکر هیچیش نبود و عصر نشده مرخص شد و رفته بود خونه ی آبجی سارا

منم که با سردرد وحشتناک بیدار شده بودم تا دلتون نخواد پی در پی مسکن می خوردم دوتا دوتا ولی اثر نمی کرد و هی هم نسکافه می خوردم ،آخرش دوتا گاباپنتین خارجی خوردم و روش هم دوتا آلپرازولام یک که بالاخره بهتر شدم و ساعت 5 با نیکان دوتایی رفتیم خونه آبجی سارا و تا برگردیم خونه ساعت شد نه و نیم و دوباره رفتم روی دور تند و هی کار کردم و کار کردم تو خونه

امروز دوباره با سردرد  نسبتا شدید بیدار شدم و بعد صبحانه کدئین انداختم ولی اثر نکرد،از شانس کار هم داشتم و کاره هم یه کار آسون بود ولی نمی دونم چرا پیش نمی رفت
الان دیگه تقریبا آخر وقته و ساعت یک و نیم هست ،خسته شدم و کارم رو گذاشتم باقیش فردا انجام بدم.فردا هم روز خداست،ایشالا بدون سردرد زود انجام میدم.کار یک ساعتی رو از صبح  نتونستم تموم کنم


پارسای جان پرسپولیسی هم زنگ تفریحم بود، یعنی بدجور عاشقشما....خیلی زیاد.هزار ماشالا به این پسرک خوش اخلاق و خندان ما