وقتی می خوام درباره شما بنویسم زود میرم به دورترین خاطره ها و کودکی، نمی دونم بر اثر شنیدن زیاد این داستان از خاله و مامان و دخترخاله بوده که من فکر می کنم یادمه یا واقعا یادمه، چون خیلی ذهنم واقعی نشون میده حتی رنگ گهواره ای که خیلی ساله نیست و بعد از من مال آبجی سارا بوده و بعد بخشیده شده به بچه ی دوست مامان و دوباره اونهم بخشیده به کسی...از موضوع خارج نشیم، یادم میاد هنوز یک سالم نشده بود و به فرمایش اطرافیان ۷ و ۸ ماهه بودم که دخترخاله ام امیده داشت گهواره ی ننو شکل اما با تشک و پتوی کرمی رنگ رو تکون می داد که با یکی از تکون هاش کوچولوی توی گهواره  ی ننویی که من باشم افتاد زمین و گریه کرد، یادم میاد اتاق به نظرم خیلی تاریک میومد و من از درد که نه ، از تاریکی ترسیدم و گریه کردم و دخترخاله ام امیده الفرار
مامان قشنگم ، چشمهای خوشرنگ سبزت،پوست بسیار سفید و براقت ( هنوزم) همییشه از کودکی همراه با مهر و محبت بی نهایتت فداکاری های بیش از اندازه ات همیشه باعث می شد از کودکی ساعت ها به شما  خیره بشم و یادمه همیشه سوال می کردم چرا چشم من  زاغ نیست، سبز نیست، آبی نیست ؟ و شما می گفتی در عوض بانمک ترین بچه ی منی،تو سبزه ای(خداییش من  سفیدم مامان ، نسبت به خود و اون یکی بچه هات کمتر سفیدم، مامان چقدر غصه می خوردم که سفید نیستم)
مامانم یادتون میاد تا وقتی بابا بود من تمام عشقم برای بابا بود و درصد کمی که همونم اندازه اش قابل وصف نیست به شما اختصاص می دادم، یادتونه چقدر من و بابا عشقولانگی داشتیم و شما با مسخره های شیرینتون اذیتم می کردین
مامان قشنگم نمی خوام دونه دونه خاطراتم  رو بنویسم فعلا اما اول عذرخواهی می کنم که از بین شما و بابا ، همیشه بابا رو ترجیح دادم و به  زحمات و محبت های شما پاسخ مناسبی نمی دادم اما شما همیشه  و همه جا همیشه مورد تفقدم قرار می دادید.پوزش مامان خوشگلم
...
...
...
بیاییم به سالهای نزدیک تر ، سالی که بالاخره ترس بسیار زیاد واضطراب همه ی عمرم تا ۸۴ از اتفاقی که ازش وحشت داشتم افتاد  و من شکستم، کاملا شکستم 
یک مدت زیادی طول کشید تا بتونم سرپا بشم و همش تعحب می کردم چطور بعد از بابا زنده موندم ،وقت های زیادی شبانه روز سیل. اشکم روانه بود ، منی که برای بار دوم شکستم و این بار خیلی سخت، بار اول وقتی بود که ازدواج کردم ولی خب به هرحال می تونستم گاها ببینمش و ببوسمش  و شارژ بشم
به هر حال با اینکه هنوزم که هنوزه داغ پدر روی دلم هست ، رفتم پیش دکترهای مختلف برای سردردهای بسیار شدیدی که داشتم و هر بار گاها یک ماه طول می کشید خوب بشم. دکترها همه کارکردند.عکس، ام آر آی و ..ولی هیچیم نبود و دست آخر میگرن تشخیص دادند 
داروهای میگرنم رو که خوردم وزنم که به خاطر از دست دادن پدرم از ۴۵ به ۳۷ رسیده بود در ۳۱ سالگی ، رو به افزایش کزد، سردردهام کمتر شدند والبته که در این مدت استرس و اضطراب که از بچگی به خاطر پدر داشتم تبدیل شد به اضطراب از دست دادن مادر، 
اگر اشک امانم بده می نویسم،به قول نادر ابراهیمی ؛ آه از این قلب که جز درد در آن چیزی نیست
مادرم ، عزیزم، بهترینم برای نوشتن از تو نمی دانم چه کلماتی  بنویسم که لیاقت داشته باشند درمورد شما گفته شوند و حق مطلب ادا شود، واقعا واژه کم دارم..
مادرم فقط بدان از لحظه ای که از پیشت می روم دلتنگ و بی قرارت هستم تا روزی که دوباره موعد دیدار شود، مامان ایثارگر  بسیار بسیار مهربانم  نمی دانی گاهی چقدر برای دردهای کمر و پاهایت اشک می ریزم در خلوت خودم و خودم، ولی نزد تو که می آیم همان طیبه ی قبلی و شیطون و پر انرژی و امیدبخش و خودلوس کن می شوم، اونقدر قربان صدقه ات می روم که خسته ات می کنم ولی بالاخره حسابی با خل و چل بازی هام خنده های از ته دلت را می بینم و می شنوم و دیگه دست از سرت برمی..نه... بر نمی دارم ، حالا وقت می دهم  درد و دل کنی و هی من جمله های مثبت و امیدبخش و  شاکرانه به درگاه الهی می زنم ، اونقدر که می گویی آره دختر دیوونه ی من ، تو راست میگی  و هیچ چیزی زیاد اهمیت ندارد که غصه بخوریم یا کفر کنیم یا نق بزنیم، خداروشکر همه ی بچه هایم اهل و صالح اند و باعث افتخارم و همبشه هم پشت بندش می گویی ولی تو باید دکتر می شدی ، کم عقلی کردی دختر ، یا ...چرا راه دور برویم همین دیروز پنج شنبه که کنارت بودم گفتی باید همون ۱۸ سالگی با محمد همسایه که اونقدر زیاد دوستت داشت ازدواج می کردی و بعد ادامه تحصیل می دادی، گفتی محمد نوه دار شده ولی تو هنوز فقط یک پسر کوچیک داری  و من چقدر از همین حرفات سوژه درآوردم و خندیدیم و گفتی تو هیچوقت جدی نبودی فقط روزی که شوهرت  رو قبول کردی ، کمی جدی بودی و البته من به عنوان مادرت و شناختی که ازت داشتم مطمئن بودم تو  همون موقع معایبش رو فهمیدی ولی قبولش کردی
مادر مادر مادر به جای همه ی سالهایی که بابایی بودم و تو به عنوان یه مامان بچه لوس کن  ، فقط باید برنامه ی درسی فردا و شستن لباس ها را انجام می دادی  و مطمئن  می شدی که ما کم و کسری نداشته باشبم  ، این سالهای بعد از ۸۴ بوسیدمت و نوازشت کردم و سعی کردم باعث افتخارت باشم نه سرافکندگی ولی ببخش واقعا حال و حوصله نداشتم دوباره از اول درس بخوانم و این بار به جای حل کردن معادلات و انتگرال های چندگانه دیفرانسیل و معادله های چندمجهولی بروم سراغ زیست و درس های تجربی و کنکور بدهم شاید پزشکی بیاورم
مامان بسیار  زیبا و بلورین من ، می دانی خیلی وقت ها توی ذهنم باهات حرف ها می زنم  و گاهی اشک می آید سراغم و گاهی هم خنده روی لب هایم
باز هم از تو که رویایی ترین مخلوق خداوندی خواهم نوشت، حالا  که من هم مادرم  ، خیلی بیشتر از قبل درکت می کنم  و می دانم تمام کوتاهی ها و قصوراتم را می بخشی، تو بسیار مادری، بسیار و پررنگ، بسیار و غلیظ مادری و مرا می بخشی.دوستت دارم مادر، الهی دورت بگردم، الهی سالم باشی  و نیاید روزی که من باشم و تو نباشی، همیشه باش مادر ، همیشه باش عشقم
خدایا مثل همیشه من جز خنداندن و چرت و پرت گویی چیزی ازم بر نمی آید ، لطفا خودت حواست به گل زیبای زندگیم "مادر "باش.از همین جا خدا جان می بوسمت و می دانم اگر تو بخواهی همه چیز ممکن می شود.خدایا مرسی