پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت
ورود دوستانی که دوستم ندارند یا کمتر دوستم دارند ممنوع.احساس متقابل است
قالب وبلاگ
دیشب دوباره خوابم نمیومد.نمی دونم شاید به خاطر اینکه یکی از قرص هایی که تهران دکتر اعصاب برای مشاوره اومد و برام نسخه کرده بود تموم شده بود یا هر دلیل دیگه ای..به هرحال کمی هم انگار معده یا شاید روده ام اذیت می کرد(اخه من درست  نمی فهمم و متوجه نمیشم کدوم درد روده است و به کدوم درد میگن معده.) 
بالاخره حدود سه صبح خوابم برد با یه نیم آلپرازولام.صبح طبق معمول رفتیم اداره
دوسه روز پیش مرضیه دوست و هم اتاقی عزیزم میزش رو و اتاق رو  تغییراتی داده بود که خوشم اومده بود و من هم تصمیم هم داشتم یه کارایی بکنم.من جیزهای اضافه زیاد تو اتاقم داشتم که از خونه کم کم برده بودم و دوتا پلاستیک بزرگ برده بودم که اونا رو برگردونم. کشوها و کمد میزم رو بررسی کردم و تمیز کردم و اضافه ها رو گذاشتم تو پلاستیک ها .یه دست رختخواب کوچیک  هم برای نیکان تو اداره دارم که اونهم بالشتش رو برداشتم و گذاشتم تو پلاستیک و به جاش به کوسن کوچیک براش گذاشتم،چون نیکان دیگه اداره که نمی خوابه و اینا جهت احتیاطه.نیکان از مدرسه میاد و ناهار می خوره و باهم برمی گردیم خونه
بعد همه ی میز رو دستمال کشیدم و قرار شد میز ساده ی  وسطی که مال پریسا (همکار سابقم و دوست همیشگیم که الان چندساله نمیاد ولی میزش هست)  بود رو بدیم بره از اتاق بیرون تا خلوت تر بشه .
بعدش صبحانه خوردیم.الیته مرضیه و منصوره و ناهید باهم ارده و شیره ی انگور خوردن و من ممنوعم اما  از نون سنگگشون قبول کردم و با پنیر و کره خوردم.دهانم هنوز کمی درد داره خب وگرنه کره نمیخوردم ولی کره باعث میشه بتونم نون و پنیر بخورم.
صبح اول وقت رفته  بودم پیش رییسم نورالدین و ازش سوال کرده بودم نمونه ی گزارشی که دیروز تهیه کردم رو  نگاه و تایید کرده که ادامه بدم که گفت خیر (البته مجید همکار آماری مون یادش رفته بوده یاد رئیس بندازه )و نورالدین گفت  میره جلسه و میاد بعدش نگاه می کنه و صدام می زنه.
بعد از تموم شدن کارهای اتاقم و صبحانه رفتم اتاق رئیس و ایشون نمونه گزارش رو تایید کرد و گفت اگه میشه زودتر گزارش اولیه رو آماده کنیم تا  ایشالا به موقع بعدی ها رو هم ناقصی هاش رو رفع کنیم.
اومدم اتاقم و مشغول شدم ،دوساعتی مشغول بودم .
اواخرش کم کم حالم بد شد.دستهام و تمام بدنم رفت روی ویبره مثل روز جمعه که از صبح تا شب همینطور بودم.مثل دیشب که از هفت شب تا آخر شب حدود یازده و نیم دوازده شب روی ویبره بود بدنم .یعنی مرتعش بودم.
امروز هم حدود ده و نیم صبح شروع شد اول محلش ندادم ولی ساعت نزدیک دوازده واقعا حالم بد بود. دیگه رنگم پریده بود و ناهید و منصوره که مجددا اومده بودن پیش مرضیه هم متوجه شدن و وقتی می خواستم برم پائین نیکان رو از سرویس تحویل بگیرم ناهید گفت با این حالت ؟که گفتم می تونم و فکر کردم یه هوایی شاید به سرم بخوره بهتر بشم.
ملی هم که زنگ زد فقط گفتم حالم بده و دلم می خواست سر راه که میرم نیکان رو بیارم برم اتاقش ببینمش ولی حال بدم نذاشت.
با نیکان که رفتیم طبقه پنجم غذاشو که مربی های مهربون مهد گرم کرده بودن بگیریم ،برگشتنی ،هرسه تا آسانسور سازمان از کار افتاده بودن و نمی دونم تو اون دو دقیقه ای که ما رفتیم مهد و برگشتیم کسی هم تو آسانسور گیر کرده بود یا نه؟
نشستم روی صندلی های ارباب رجوع و منتظر تا آسانسورها درست بشن ...ده دقیقه  شاید هم  یک ربع نشستیم اما خبری نشد.من توان پله رفتن نداشتم و نیکان اصرار که از پله ها بریم.ناچار گفتم بریم پسرم و سه طبقه ی بعدی رو با حال نزار و پاهایی که به زحمت پله ها رو بالا میرن ،رفتیم بالا(فقط بالا رفتن رو مشکل دارن وگرنه پاهام درد نمی کنه) 
رسیدیم اتاق و بعد به هرحال و به هر صورت سفره ی نیکان رو روی میزم باز کردم و عدس پلو با کشمش و زرشک رو که عاشقشه رو بهش دادم خورد  البته همراه با تماشای فیلم سینمایی روز سوم برای دوهزارمین بار 
بقیه ی کار رو هم که واگذار کردم به فردا،یعنی حتی نیکان هم نمی اومد اداره توان انجامش رو نداشتم‌،البته حالم خوب باشه ایشالا ضربتی انجام میدم و تمومش می کنم به امید خدا.تا به حال که پیش رئیس آبروم حفظ شده همیشه و رئیس هم که بسیار بزرگواره  و شرابط من رو می دونه اما من خودم دلواپس هستم و از موندن کار تو دست من بدم میاد.
از قضا ،امروز بابای نیکان که قرار بود زودتر بیاد اتاق من تا کمک کنه وسایل اضافی صبح رو که  فنگ شویی کرده بودم از اتاقم ببریم تا ماشین ،ساعت دو و بیست دقیقه که نیومد هیچ ،دو و نیم زنگ زد که صبر کنید من کار دارم دیر تر میام و گوشی رو بده به مامان،که نیکان بهش گفت مامان حالش بده نمی تونه صحبت کنه و من واقعا بدحال بودم و مقنعه ام رو داده بودم عقب و تقریبا روی صندلی ولو بودم و به شدت حالت تنوع هم داشتم و نمی دونم چرا و ویبره هم که سرجاش بود.
حدود نیم ساعتی به همین وضعیت بودم تا بابای نیکان اومد و وضعیت آشفته ی من رو هم دید و خب کاری ازش برنمیومد  که فقط بهش گفتم وسایل  رو بردار  تا من برم ببینم این حالت تنوع چیه؟  رفتم و خب ...راحت شدم.ببخشید و پوزش،پرتغالی که داده بودم به معده خانوم تحویل داد بیرون.آخیش راحت شدم
اومدیم خونه .توی راه نیکانم خوابش برد البته اداره هم خوابش میومد، به زحمت بیدار نگهش داشتم و ناهار دادم آخه امروز ورزش داشتند و خسته شده بود از بدو بدو کردن.ما هم ناهار خوردیم و باباش رفت استراحت  و من هم که بهتر شده بودم ،
داروهامو خوردم و ظرفا رو شستم و میز تی وی خاک داشت و میز کوچیک تلفن و خود تلفن ثابت و دسته های چوبی راحتی ها که لک داشتند و جای انگشت و لیوان که همه رو پاک کردم و مرغ گذاشتم بپزه و بخور ۲۰ گل به صورتم  دادم و هرچی کار  ریز نکرده بود تو خونه انجام دادم و چای دم کردم که بابای نیکان بیدار شد و بعدش هم خودم نیکان رو بیدار کردم که نشد ولی باباش بغلش کرد بردش  wc که مجبور شد بیدار بشه و سهم دوتا چای شیرین کمرنگ عصرش رو بخوره .بعدش تکالیفش که یه برگه ی پشت و رو بود آورد همینجا پشت میز ناهارخوری دونفره تو آشپزخونه کنار من و نوشت و البته برای هر کلمه یه اوکی باید از من بگیره که من زیر بار نمیرم و همین باعث می شد به اختلاف بربخوریم و درطول انجام تکالیفش چندبار نق بزنه ،لوس کنه خودش رو،بهانه بگیره ولی من پای حرف خودم ایستادم با یه کوچولو انعطاف فقط یا به قول نیکانم یه گوگولو نیکان دوستی
و این پست تا الان که ساعت هشت شب هست نوشتنش طول کشید.الان هم برم برنج دم کنم که همه تا ساعت ۹ باید گرسنه بشن.
الان هم ویبره و ارتعاشم کمتره.والا نمی دونم این دیگه چیه.البته می دونم ،وقتی کورتون دوز بالا رو طولانی می خورم اینجوری میشم و کم کم که کورتون رو دکتر میاره پایین همه چی برمی گرده به حالت قبل.




[ یکشنبه 18 آذر 1397 ] [ 05:55 ب.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
خب چهارشنبه شب می دونستم که پنج شنبه شب عروسی هستیم و دیگه خونه مامان نمیشه بریم،بنابراین به بابای نیکان گفتم این هفته مثل قبلاها مارو صبح پنج شنبه ببر خونه ی مامان بعد برو اداره.
پنج شنبه ما خونه ی مامان بودیم.چهارشنبه شب کلا دوساعت از چهار تا ۶ صبح خوابم برده بود .درد نداشتم اما بی خواب بودم و ترجیح دادم به جای اینکه قرص بخورم بخوابم ،برم وبلاگ دوستان  که این مدت وقت نکرده بودم .شب خوبی بود.راضی بودم.
اما پنج شنبه صبح هم خیلی خوب بود پیراهن مامان رو هم بهش دادم و خیلی دعوام کرد که پولم رو همش هدر میدم و منهم گفتم هدر نمیدم صرف عشقم می کنم .بعد گفتم اصلا وقتی کامل خوب شدم و پاهام هم بهتر شد تصمیم دارم با حضور خانواده خودم و شوهرم یه جشن تولد برای نیکانم بگیرم ایشالا ،که بچه ام سفارش داده ،این لباس رو اون موقع بپوش و گفت باشه.ولی لباس که زیاد دارم گفتم خب کت دامن هاتو که دیگه نمی پوشی پیراهن های قشنگت رو نمی پوشی تو این سبک ها هم می دونم داری ولی این رو بپوش که نو باشه.قبول کرد
به مبین خواهرزاده ام که دیر بیدار شد گفتم می تونی موهای من رو حدود سه سشوار کرده باشی مثل این عکس،مبین دوره اول آرایشگزی مردانه رو امسال تابستون گذرونده ،گفت خاله من تا به حال که موی زن درست نکردم ولی چشم.گفتم من خودم از آرایشکر پرسیدم و به کارش نگاه کردم راهنماییت می کنم.
بعد از ناهار کارش رو شروع کرد و ساعت سه موهام آماده بود.خیلی خوب شده بود وافعا.پسر مستعدی هست.خوشم اومد بهش گفتم به موهای من هیچی نزنه نه چسب نه ژل  نه تافت...فقط سشوار و تو آرایشگاه مشکات که رفته بودم موهامو مدل مرتب کرده بود و سشوار  زده بود  فهمیدم اسمش سشوار دوبل هست..بعدش موهای نیکان رو  درست کرد با اینکه اون هم تازه موهاشو خیلی کوتاه کرده بود.البته مبین درباره ی پسرها که سالهاست به صورت تخصصی بلده مو درست کنه
بعد بابای نیکان هم رفته بود خونه مامانش(طبق قرار قبلیمون) و زنگ زد و گفت اگه عروس خانوم آماده شدن بیام بریم خونه و بعدا اومد سراغمون که گمونم چهار و یا شاید چهار و نیم رسیدیم خونه و بابای نیکان استراحت کرد.من کارهای خونه رو انجام دادم و بعدش بخور صورت و بعدش هرچی بلد بودم به صورت لایت روی صورتم اعمال کردم .(کرم مکس فاکتور و رژلب که همیشه تیره بود ولی این بار رنگی بین زرشکی و قرمز"چندتا رژلب رو روی هم روی هم زدم و بالاخره خوشم اومد"یه خط چشم خیلی نازک بالای چشمم بدون اینکه یه ذره از چشمم بیرون بزنه)
بعد هم چای دم کردم و به خودم و خانواده دادم.بعد کت تک آبی نیکان و شلوار و پیراهن ست متناسبش رو آوردمش پوشید و اماده شدیم و رفتیم.البته بابای نیکان نیامد تالار و خیلی کار داشت و  رفت سر قرار کاری   به خاطر یه پرونده ی کارشناسی و کلا تصمیم  داشت از نبود ما حسن استفاده رو ببره.
رفتم و از دیدن دختران مامان مهین خدابیامرز خیلی لذت بردم ولی خدا شاهده هر گوشه ای رو می گشتم تا مامان مهینم رو ببینم و  عجیب این که گاهی با لبخندش می دیدش که میاد و میگه طیبه خوبی الان ؟درد که نداری؟چیزی کم و کسر نداری؟پات درد نمی کنه؟زود از خودت و پسرت پذیرایی کن که مسود اینا اومدن بیای وسط .
اول تنها بودم تالار هم خلوت بود رفتم بهترین جای تالار به نظر خودم ولی بعدا دیدم اون یکی میز به محل حرکات موزون نزدیک تر بوده 
بعدا بهی و دخترناز و اروپائیش فرناز  اومد(بهی همکار بسیار عزیزم که تقریبا با مامان مهینم بازنشسته شدند)  و دوست گرمابه و گلستان هم بودند.هردوشون از اونایی بودن که در زمان پهلوی جذب سازمان شده بودن و عکس های کارمندی قبل از پنجاه و هفتیشون خیلی قشنگه و دیدنی مخصوصا بهی .الحمدلله بهی سرحاله و فقط کمی پاهاش درد می کنه و جدبدا پرانتزی شده اونهم چون این چندسال اخیر پرستاری مادرشون رو می کردند که آلزایمر هم گرفته بودند و ۱۳ یا ۱۴ اردیبهشت همین امسال به رحمت خدا رفتند ولی بهی کار به بچه های دیگه ی مامانش نداشت که کدومشون تهرانه و کدومش هند رفته نمیاد و کدوم امریکاست و اونها هم وظایفی دارند ،بهی عاشقانه از مادرش پرستاری کرد.روح مامان مهینم که خیلی زود ،خیلی زود پر کشید و مادر بزرگوار بهی شاد
بعد هی اهنگ هایی میومد که من زیاد باهاشون حال نمی کردم اما دستهای من و فرناز و نیکان خودشون تکون می خوردن، همزمان که اون طرف عروس و داماد رقص های مخصوص فیلمبرداریشون رو ضبط می کردند
فندوقی نازنازی اون روز تو جوادالائمه یه عکس از قدیم ها برات فرستادم که من و فرناز و بهی و یه پسر بچه و اون یکی همکارم افسانه که درباره اش باهات نزدم تو اون عکس بودند
بالاخره داماد رو با کف و سوت و جیغ و هورا راهی کردند و یه جایی اهنگ شما خونتون مورچه دارده پخش شد و نیکان مست شد و رفت روی صندلی ایستاد و چنان رقصی کرد که بهی و فرناز و اطرافیان کلهم کله شون رو از اونور که جمعیتی در حال رقص بود تغییر زاویه دادند و فقط میخکوب نیکان شدند .کلی از مهمون ها ازش دعوت کردن بره وسط که گفت با مامانم و گفتند مامانش بیارش،  من چون با اون آهنگ حال نمی کنم گفتم چشم چند دقیقه ی دیگه.اونها فکر کرده بودند منهم مثل نیکان خیلی حرفه ای هستم خخخخخخ زهی خیال باطل
بعد رسید به آهنگ هایی که یادم نیست چی بود ولی نه آروم بود که خوابم ببره و نه اونقدر دی جی و تند بود که دست و پامو گم کنم و من هم با فرناز و تیکان رفتیم لای دخترکان و بانوان زیباپوش و خوش استیل رقصنده و عجیب بود برای خودم.چون فکر نمی کردم با پاهایی که نمی تونم وقتی روی زمین می شینم بدون کمک گرفتن از دو تا ستون یا تکیه گاه و یا اینکه هر دو تا دستم رو باید روی زمین  محکم فشار بدوپا پا بشم ،بتونم اصلا پاهامو درست تکون بدم اما خداروشکر می تونستم به اندازه ای که قبلا الکی پلکی خودم رو تو رویاهام سیندرلا تصور می کردم و می رقصیدم بازهم در ۴۴ سالگی با این پاهای ناتوان همون حس رو داشته باشم و با اعتماد به نفس با فرناز جوان ،با دختران دریایی مامان مهین(مرجان،مروارید و صدف) وفیروزه و سپیده و شیما و شمیم و منیرخانم ،خواهر مامان مهینم و همه ی اونهایی که اونجا می شناختم دستکم هر کدوم دوسه دقیقه وسط باشم و مهم تر از همه با نیکانم ادای عروس و داماد و رقص دونفره شون رو دربیاریم.
طاهره عزیزم(همکار و دوست بسیار مهربانم ،رئیس اداره ی بازنشستگی و معاون مدیر امور اداری) رفته بود برای ختم یکی از بستگانشون و فقط موقع شام رسید که البته خب من دوست داشتم بیشتر کنار هم باشیم چون توی اذاره طاهره جان از اونایی هست که خیلی کار داره و اتاقش هم شولوغه و من خودم پرهیز می کنم و معمولا نمیرم سراغش.یعنی من کلا تنبل شدم سالهاست از اتاقم جز به ضرورت کاری و نیکانی خارج نمیشم.
موقع شام هم وقت مناسبی بود .خیلی با هم گپ زدیم و چقدر باز هم مثل قبل از شام که من و بهی خاطرات دوران کاری مشترکمون رو مرور کرده بودیم ،باز هم رفتیم سراغ خاطره بازی و مروارید هم موقع شام با ما بود و خیلی خوش گذشت.
از مروارید خیلی تشکر کردم که من رو هم دعوت کرده بود.مروارید می گفت شما مهمانهای ویژه ی مادرم هستید.رابطه ی من و مامان مهین رابطه ی خاصی بود،اصلا مامان اداری  نبود،فراتر بود.اون برای من مامان اداری بود ولی محبت مامان مهین نسبت به من مثل مادری بود که خودش طیبه رو زاییده بود ،تر و خشکش کرده بود و شوهرش داده بود و منتظر بچه شون بود و وقتی شنید من بچه دار شدم(بازنشسته شده بودن)به سرعت تمام همراه با همسرشون که ایشون هم بازنشسته سازمان خودمون بودند خودشون رو به خونه ی من رسوندن  با کلی هدایای متنوع  غیر از وجه نقدی که  بود  انگار برای بچه ام سیسمونی کامل آورده بودن و می گفت دخترم بچه دار شده بعد از سالها.ذوق دارم.شوق دارم.و بچه ام رو درآغوش می کشید ،می بویید و می بوسید.
وقتی ۴ سال پیش در اثر عوارض همین بیماری پمفیگوس، دیابت گرفتم و ناگهان متوجه شدم عدد قند خونم ۵۰۰ شده و بستری شدم در یکی از همین بیمارستانهای قم و طاهره بهش گفته بود ،فورا زنگ زد به گوشی من و اول تا اخر گریه کرد و هر چی بهش می گفتم به خدا چیزی نیست ،درد ندارم،کمی قندم بالاست ولی ایشون می گفتند اصلا تو چرا باید مریض بشی و .....
روحت شلد مامان مهینم.می دونم می بینی و می دونی  که بعد از تو هنوز توی خونه مون بدون اون چادر نمازی که تو بهم سوغات آورده بودی ،نماز نخوندم.روحت شاد عزیزم.روحت شاد مامانم مهینم.
الهی که همه ی بچه هات همیشه ی همیشه سالم و خوشبخت باشند و تو خیالت از همه چیز و همه کس راحت راحت باشه مامان مهین بهشتی من.

رهاجان(مرا دگر رها مکن) چرا نمیشه کامنت برات بذاریم؟؟






[ جمعه 16 آذر 1397 ] [ 12:42 ب.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
سه شنبه ساعت ۸شب باید زنگ می زدم مرکز تخصصی چشم پزشکی جوادالائمه و نوبت دکتر پارسامنش فوق تخصص گلوکوم یا همون آب سیاه  رو می گرفتم (طبق آخرین توصیه دکتر نقیبی چشم پزشک).
خب هرچی تماس گرفتم مشغول بود و بعدش هم هشت و بیست دقیقه تلفن گویاش گفت نوبت پزشک مورد نظر شما تمام شده
فردا صبحش نیکان رفت مدرسه ،بابای نیکان اداره و بعدش منهم رفتم جوادالائمه‌ و مجبور شدم از همون پلیتیک همیشگی استفاده کنم.
رفتم ویزیت بگیرم که بدون تلفن دیشبش نمیدن و تو نوبت ایستادم و بعد به آقای قاضاتی گفتم من ،مادرتون(یه اسم رمز خاص هست) و ایشون سریعا به من یه ویزیت دادند ولی گفتند پزشک شما خیلی امروز شلوغند و خیلی مریض دارند شاید به شما نوبت نرسه گفتم عیب نداره اگه ممکنه شما زحمت بکشید اگه نشد برمی گردم و  رفتم داخل .در مرحله اول منشی کل ،فرستادنم زیر زمین برای بینایی سنحی و عکس چشم و ...
هنوز پرسنلش نیامده بودند ولی اونجا هم من نوبتم خیلی آخرها بود .بعدا که پرسنل امدند خیلی تعجبی دیدم جزو ۵ نفر اول که باهم صدا می زدند من رو هم صدا زدند درحالی که  نفر ۶۳ بودم.رفتم داخل که دو تا اپتومتریست بودن .اپتو متریست اول رو دفعه قبلی پیشش اومده بودم و به همین  دلیل تا نگاهم بهش افتاد بلند شدم و سلام کردم و نشستم تا اینکه نفر سوم صدا می زد اون خانوم ..‌نه نه شما ...ایشون که من سرم رو از گوشی برداشتم متوجه شدم من رو میگه و رفتم پشت دستگاهش و پسرک با لبخند ازم پرسید باز هم اداره نرفتی؟گفتم نه دیگه،اگه برم واقعا با این بعد مسافت نمی تونم بیام .بابای بچه رو رسوندم ولی داخل نرفتم که گیر نیفتم  چون اتفاقا امروز یه گزارش مهم باید ارائه می دادم.گفت خیلی کار خوبی کردی و بعد کارم رو انجام دادم و گفت بفرمایید اون صندلی (پسرک خیلی باهوش بود که از یه ماه پیش که رفته بودم و دوسه جمله در همین حد باهم حرف زده بودیم همه چیز یادش بود و خیلی مهربان و با معرفت که  امروز خودش بدون اینکه من متوجه بشم نوبتم رو اورده بود خیلی جلو)
بعد که نوبت بینایی سنحی شد و تعیین عینک یا عدم عینک تا نشستم صدای اون یکی اپتومتریست گفت عه..چی شدی؟که نگاهش کردم . صمیمانه سلام کردم . گفتم سلام آقای محترم  (فامیلیشه) همون کورتون ها،همون بیماری و بعد دیگه کارش رو انجام داد و فقط احوال نیکانم و  پدرش  رو پرسید .آقای محترم هم نیکان رو یکسره می بریم پیشش برای چکاپ شماره ی عینکش.
بعد بت جواب این ها و جواب کارهای  یک ماه پیش و تست میدان دید و ....امدم بالا و منتظر نوبت متخصص گلوکوم و در  این فاصله گوشی بازی و صحبت تلفنی  با ملی و تلگرامی با دوستان اینترنتی مثل دوست خیلی خیلی خوبم فندوقی نازنازی و ...
دو بار هم رفتم پیش منشی کل و گفت دکتر دارن مریض های جراحی شده رو اول می بینند ولی چشم میذارمت بین بیمارها که به اداره تون برسی
دیگه داشت خیلی دیر می شد که دوباره رفتم و دوباره با اون لبهای غنچه شده ی  دلبرش(آقا بود)گفت آخه من چیکارت کنم؟ خیلی جواب ها به نظرم رسید که خنده دار می شد ولی نگفتم ،اینجا هم نمیگم ولی گفتم هرکاری صلاح می دونید و گفت بدو برو تو .رفتم و دو سه نفری بودند بعد از اونها فوق تخصص گلوکوم  خیلی سفید و لهجه تهرانی ناز قرطی و شیک پوش بعد از گرفتن شرح حال،  من رو خیلی دقیق معاینه کردند و گفتند خوشبختانه کار آقای دکتر نقیبی خوب بوده و عصب چشمتون آسیب ندیده دوباره به همون قطره های چشمی  ادامه بدید به همون  روش . سه ماه یک بار مراجعه کنید . 
بعدش برگشتم و ازقبل تصمیم داشتم موقع برگشت به مادرم سر راه سر بزنم اما دیر بود و فکر کردم شب هم میشه برم پیش مامان ،الان بچه از مدرسه می رسه اداره  و فرمون ماشین رو کج کردم به طرف سازمان و اتفاقا خیلی به موقع رسیدم و کلا اون روز ساعت نزدم ،نه صبح و نه ظهر موفع برگشت.غذای نیکان رو دادم و رئیسم هم حالم رو پرسید و عذرخواهی کردم بابت گزارشی که ندادم (البته صبح خیلی زود بهشون پیامک داده بودم) و ایشون هم با بزرگواری برخورد کردند
این از چهارشنبه.البته از سر راه اداره نیکانم نوبت دندون داشت که رفتیم و انجام دادیم و خداروشکر .غروبش هم نیکان خواب بود من رفتم مغازه ی خانم  همسایه و یه مانتو جلو بسته ی طرح سنتی دار سبز بسیار قشنگ خوشم اومد و هم جنسش عالی بود و هم قیمتش خوب بود بزای مامانم خریدم که ایشالا مبارکش باشه

بعدا نوشت:
خب چشم های من از صبح تا شب به خاطر تغییر عدد چشمم شماره اش تغییر می کنه و نمی تونم عینک بزنم  و باید باهاش بسلزم تا کورتونم کم بشه و دیابتم هم تثبیت بشه.البته فقط درباره ی نزدیک .دید دورم عالیه.



[ جمعه 16 آذر 1397 ] [ 12:31 ب.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]

سلام عزیزای دلم

دیروز دوشنبه تزریق چهارم و آخر رو داشتم

اما قبل ازین چند تا پست باید می نوشتم که واقعا فرصت نکردم بنویسم از جمله یه پست ِ مهم  راجع به دوست و همکار و هم اتاقی عزیزم مرضیه و سوء تفاهم و بی خیال و شنود و این چرت و پرت ها  که حالا میذارم در اولویت بعدی

اونقدر این دوسه روزه وقتم کم بود که حتی  منی که همیشه تو وبلاگ رفقا پلاس بودم و کامنت های دوستانشون رو هم می خوندم وقت نداشتم حتی یه پستشون رو هم کامل بخونم چه برسونه به کامنت هاشون ولی دلم پیش شماها بود خدا می دونه

خب من دیروز تزریق داشتم.مهدی همکار و راننده اداره مون که همیشه باهاش میومدم تهران ماموریت بیرجند بود و دیروز صبح  آقامجید گل و گلاب(بابای دوقلوهای دختر و پسری که حاصل میکرو در انستیتو ناباروری نوید در تهران،همون دکتر صاحب کشاف) هستند پنج و نیم صبح دم خونه ی ما بود و رفتیم و  تمام راه رو باهم صحبت کردیم و میوه خوردیم و رسیدیم به رازی و همون کارهای تشکیل پرونده ی بسیتری عین همیشه و بعد تزریق یه آمپول عضلانی ضدحساسیت کولوفلرآمین و دوتا استامینوفن خوراکی و شروع سرم حاوی ریتوکسی مپ و طبق معمول رسیدگی و مراقبت ویژه از بیماران تزریقی

تا ساعت دو طول کشید.پروفسور قبل از شروع آمد و ازش خواستم با هم با و بچه های بخش عکس گرفتیم و ایشالا الان عکس ها  رو میذارم.بعدا میام توضیح میدم.چون می ترسم وقت کم بیارم.چون کم کم نیکان می رسه.


اون عکس دوتایی من هستم و پروفسور خانم دکتر دانش پژوه






[ سه شنبه 13 آذر 1397 ] [ 10:58 ق.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]

پریشب که شب جمعه بود برای ما "نخود نخود هرکه رود خانه ی خود بود"

شام ماکارونی پختم و خوردیم و بعدش رفتیم.بابای نیکان ما رو برد خونه ی مامانم و خودش هم رفت به مامان بابای خودش سر زد .من خیلی خوابالو بودم و خانه ی مامان همش دراز کشیده بودم کنار تخت مامان  و فقط چند دقیقه یه بار پا می شدم و می بوسیدمش. کمی هم با آبجی صدی حرف زدم اما گیج خواب بودم و البته با فرنازی هم بازی بازی کردم اما بیشترش رو خوابالو بودم.

جمعه هم روز خوبی بود.درد نداشتم.تقریبا دیگه دردی ندارم.خدارو شکر که همه چی به خوبی تمام میشه و فقط خشکی دهان هست که اونهم عوارض داروئی هست که طبیعیه و به خاطر کوروتون هاست و به زودی رفع میشه.

ناهار قیمه ی خوشرنگ و خوشمزه ای با عشق پزیدم و عکسش رو هم با ونوس جانم به اشتراک گذاشتم مثل ماکارونی دیشب .بعدا دیدم ونوس جانم هم قیمه داشته  و رفته تو دل صحرا و عشق و حال با خانواده ی مامانش اینا.ایشالا همیشه خوش باشند و سالم

عصری هم تصمیم گرفتم دیگه برم پیاده روی از این به بعد تا پاهام زودتر برگرده به همون حالت قبلی.پاهام تنبل شدن.

از بابای نیکان اجازه گرفتم با ترس و لرز ،گفت برو .می ترسیدم بگه هنوز زوده ،می خوری زمین،ضعیفی ،می ترسم ،جون نداری  و ......اما نگفت ،فقط گفت تورو خدا مواظب باش و جای دور نرو .گرم بپوش تا سرما نخوری،بدنت ضعیف تر شده و ایمنیت پائینه طیبه جان،همین کوچه های خودمون باش.یه وقت نری تا حرم ،یه وقت نری تا جمکران.جو گیر نشی

گفتم چادر سر نمی کنم با همین پالتو جدیدم میرم و روسریم هم جنسش گرمه .چادر دست و پامو می گیره گفت باشه برو تا سر کوچه و مغازه ها رو نگاه کن بهتره که.هوس نکنی بری ته خیابونمون که به شهرک ولایت برسی که ریحانه جونت می خوان بیان اونجا زندگی کنند.گفتم باشه اونجا نمیرم

بعد رفتم و دقیقا رفتم ته کوچه مون و خیابونمون و پیچیدم به سمت شهرک ولایت خخخخخخخخخخ و یه مغازه اونجا هست که هیچوقت نرفتم و دیشب رفتم و کلی با فروشنده که خانوم هست دوست شدیم و عضو کانالش شدم ولی فقط سه تا ش و ر ت ترکیه ای ازش خریدم تا خرید کرده باشم چون به شدت اعتقاد دارم دستم برای مغازه دار ها خوبه و برکت داره.خانم فروشنده هم زندگیش داستان داشت و مغازه هم برای سود نبود برای سرگرمی و رفع غم بزرگش بود.با هاش همدردی کردم و کلی انرژی مثبت دادم 

بعد دیگه مسیر رو برگشتم و اومدم خونه و به بابای نیکان هم نگفتم تا کجا رفتم ولی اون گفت خدارو شکر که می تونی بری و بیای و مواظب خودت باشی.منهم خوشحالم که داری خوب تر میشی.قول بده دیگه مریض نشی و بیشتر از همیشه مواظب خودت باشی . خونه مون با خنده های تو رنگ داره.

بعدتر  فکر کردم چی بپزم برای شام  و املت به نظرم اومد .دفعه قبل نتونسته بودم بخورم 

به صورتم بخور گل و گیاه دادم .کاهو و گوجه و میوه هایی که بابای نیکان خرید رو شستم .کارهای روتین خونه رو انجام دادم.wc رو برق انداختم . یه قسمت ار سرامیک های دیوار آشپزخونه رو که تابلو بود کثیفن تمیز کردم ،البته دستهام هنوز خوب گیر ندارن ولی باید کم کم کار بکشم تا زودتر برگردن به حالت اولش.

بعد کلا تغییر دکور دادم خودم رو (دوش و تعویض لباس) و بعد املت رو پختم ولی برای بچه عدس پلو با کشمش دوست داره که یه مقدار اندازه اون آماده کردم،خدارو شکر بدون بی حسی و دیفن هیدرامین ،تونستم املت هم میل کتم و اصلا دهانم نسوخت.یعنی خیلی خیلی بهترم.البته هنوز بعضی زخم ها هست ولی اذیتم نمی کنند.

بعدش دوباره مثل همیشه در طولانی مدت غذای نیکان رو با نوازش و  گاهی تهدید بهش خوروندم. و دوباره بخور صورت دادم

بعدا که نیکان بعد از لیسانسه ها  و اینا رفت خوابید و منهم ساندویچ صبخحانه امروز و غذای امروزی ناهارش رو آماده کردم گذاشتم یخچال  ،رفتم سراغ اتاق نیکان.

اسباب بازی هایی که اضافه بود و باهاش بازی نمی کنه ولی یه بار مثلا آورده دم دست دیگه بازی نکرده رو گذاشتم تو جعبه هاشون و یه پلاستیک شد و گذاشتم توی تراسمون که واقعا لبریزه و بابای نیکان باید دوباره بره مرتب کنه .ما متاسفانه انباری نداریم.حالا شاید امروز بیارمشون بذارم بالای کمد دیواری.

دراور من که کوچیک هم هست و  الان مال نیکان شده رو تمام کشوهاشو طبقه بندی و منظم کردم ولی مطمئنم دوروز بیشتر منظم نمی مونه.کمدش رو کلا گرد گیری و مرتب کردم.کشوی میز تحریر بن تن ِ نیکان همه چی درهم بود ،همه رو دوباره نظم دادم و طبق قاعده چیدم و اضافه ها رو بردم جای دیگه تو کمدش و قابل دسترس و مرتب کردم.

از ساعت 12 که شروع کردم تا ساعت دو و ربع نصفه شب طول کشید و خوشبختانه بابای نیکان هم مشغول بررسی یه پرونده بود که از دادگاه بهش ارجاع شده بود(قاضی نیست،کارشناس رسمی رشته ی خودش هست) ولی باز کار اون 2 تموم شد و گفت بقیه اش فردا .البته که اون روزها و شب هاست مشغول پرونده هاست  ،نمی دونم از ساعت چند شروع کرده بود که دو دیگه دست برداشت .

بعد اتاق نیکان جارو برقی لازم شد ولی هم وقتش نبود چون همسایه ها خواب بودند و هم من توان ندارم.رفتم نپتون دستی رو آوردم و کلش رو کشیدم ،ظاهرش تمیز شد الکی مثلا.امروز به بابای نیکان میگم جارو برقی می کشه.

بعد به اتاق نیکان نگاه کردم و لذت بردم و رفتم کارهای قبل از خواب مثل دهانشویه مجدد و مسواک مجدد و بخور مجدد و ....انجام دادم و لالا.

خدایا برای همه ی اتفاقات خوب زندگیم و حتی اونهایی که من فکر می کنم بد هست ولی تو بهتر می دونی که به صلاح من هست و بد نیست و لازمه که اتفاق بیفته تو رو شکر می کنم و ازت سپاسگزارم.خدایا چه خوب که هستی چه خوب که به بودنت معتقدم.چه خوب که دلم در درجه ی اول به خودت گرمه.

خدایا مواظب عزیزانم باش.همه ی عزیزانم.خدایا همه جوره هوای عزیزانم رو داشته باش. از تو می خوام چون درخواست از تو برای من افتخاره


سُک سُک:

امروز هم اداره خیلی خیلی کار دارم،اما کارم شیرینه و با عشق انجام میدم.ناهار بچه رو هم خودم ندادم،ملی جونم بهش داد چون من ذیق وقت دارم و دارم گزارش آماده می کنم.




[ شنبه 10 آذر 1397 ] [ 10:23 ق.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
این خیلی خوبه که بقیه آدم رو دوست داشته باشند .خداروشکر ولی امروز اصلا وقت نکردم درست حسابی چیزایی رو که تهران گفته بود رعایت کنم چون همه اش داشتم تلفن جواب می دادم و البته و البته و البته هزاران بار خدای مهربان رو سپاس.
رئیس سازمان شخصا به گوشی همراهم تماس گرفت و جویای احوالم شد و گفت مرتب از بچه های دیگه و معاون مرتبط خودمون سید مصطفی سراغم رو  می گرفته و از اینکه اینقدر دیر تماس گرفته عذرخواهی هم کرد،من واقعا هنگ بودم و قدری هم هیجان زده،
خانم نماینده ی بیمه تکمیلی مجددا تماس گرفت و احوالپرسی و اصرار که باید می امدم تهران ملاقاتت ولی دیر نشده و می گفت همسرت خیلی دوستت داره  و باز می گفت خیلی دوست دارم باهم ارتباط خارج از بیمه و اینا داشته باشیم و نیکان هم همبازی سه تا بچه ی پشت سر همی من باشه و اصرار که حتما برای شام تشریف بیارید منزل ما که من تشکر کردم و گفتم ما معمولا شرایط نداریم که دوباره اصرار کرد برای عصرونه و دورهمی هاشون حتما هروقت که تونستم برم.
اونقدر از محبت سرشارم می کنند که ظهر نشستم فقط دو تا نماز شکر خوندم که چنین آدمهای مهربانی سر راه زندگیم قرار گرفتند
مریم زنگ زد و شروع به عذرخواهی که اجازه ندادم ادامه بده و گفتم بین ما همه چیز مثل سابق هست و مریم گفت بخشی از علت عود بیماری تو بودم که گفتم نه منهم روزهای اول همینطور فکر می کردم که اشتباه بود .من درمقام قضاوت نیستم 
مادرشوهرم هرشب تماس می گیره و حالم رو می پرسه و هرشب به پسرش توصیه لازم رو درباره ی من می کنه .امروز اما صبح تماس گرفت و گفت خوشحالم بهتری ،خوشحالم که خوب میشی زود ،حسبن جونش و نفسش به طیبه بند هست تو رو خدا بیشتر  مواظب خودت باش،گفتم مادرجون منهم  خیلی دوستش دارم و ازش راضی هستم .ازشما هم ممنونم که پسرتون رو  اینقدر خوب تربیت کردید و تحویل من دادید.
مجازی ها و اینترنتی ها رو نمی نویسم که امروز چفدر عالی بود.و البته این رو می نویسم "گل آبی نازنینم ،عشقم،نفسم،من سر قولم هستم عزیزم" گل نیلوفر آبی من بی صبرانه منتظر روز قرار هستم و همه ی محبت های صادقانه و از ته دل تو رو حس می کنم.نشون به همون نشون حرفهای دیشبمون.
خدایا ،بارالها حس می کنم در آغوشت هستم بیش از همیشه و چقدر لذت بخشه آغوش گرم تو .خدایا تنها تو را می پرستم و تنها از تو باری می جویم.
خدایا ممنونم که با من هستی.هر افتادنی که از سوی تو باشد برخاستنش حتمی است.خدایا ممنونم که اندکی بیمار شدم و اندکی درد کشیدم و بسیار مرا در آغوش گرفتی.به خودت و بزرگیت قسم می ارزید .خوشحالم حال و روز بیماران بدتر از خودم را درک کردم.خوشحالم درد کشیدم و با درد کشیده های صعب العلاج همراه شدم.

بارالها برای همه چیز سپاسگزارم
دوستان عزیزم.راستی دیشب خواب بسیار راحتی داشتم.هیچ دردی نداشتم.نوشتم چون دوست ندارم فقط ناراحتی و دردهای من رو بخونید.لطفا مواظب خودتون باشید 

بعدا نوشت:راستی چون کورتون می خورم دوباره با دوز بالا و اشتها آوره لامصب ،البته من خیلی رعایت می کنم و چاق کننده ها و برنج و چربی و ....نمی خورم ولی به هرحال خود کورتون چاق می کنه دوباره شکمم بزرگ شده و داره میشه.البته صورتم هم مثل قبل شده که خب خوبه.از مریضی دراومده.اما کورتون خاصیتش این هست که آب زیر پوست جمع می کنه و مخصوصا در ناحیه شکم چاقی میاره.من مواظب هستم.هنوز وزنم همون ۵۷/۳ هست خداروشکر.بابد مایعات زیاد بخورم که امروز کمتر خوردم جون وقتم همش به تلفن ها پر بود. چندتا از تلفن های پر محبت رو ننوشتم تازه...خوب باشید و سالم و شاد




[ پنجشنبه 8 آذر 1397 ] [ 03:02 ب.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
از عروسی ملیحه که رفتم آرایشگاه تا موهامو سشوار بکشه و الهه (تو اون آرایشگاه کار می کنه و من کارش رو دوست دارم) گفته بود نوک موهات خوب تو برس نمیره و وقت نبود برام درست کنه تصمیم داشتم یه روز برم موهامو دوباره کوتاه و مرتب کنه برام.
امروز عصر رفتم ،الهه نبود و مهسا بود ،هم مهسا مو کوتاه نمی کنه و هم من ترجیح می دادم یا الهه کوتاه کنه یا خود خانوم.البته که کلا کار هیچکدوم رو هم زیاد دوس ندارم.نزدیک خونه خواهرم یکی هست که کار اون رو دوس دارم ولی سختمه اونحا نوبت بگیرم و برم وگرنه کارش عالیه.
بعد دیدم مو که نشد تصمیم گرفتم برم سر کوچه مغازه ی آراویرا که معمولا ازش مانتو و اینا می خرم و مغازه اش رو هم دوس دارم.گاهی هم که  off  می ذاره که عالیه.من قبلا البته بیشتر می رفتم و از off هاش بیشتر استفاده می کردم جدیدا تنبل شدم دیگه.البته از آراویرا تا خونه ی ما کلا ۵۰ قدم هم نیست.
رفتم آراویرا و مغازه رو دور زدم.
اصلا از اول بگم.امروز صبح سود سهام یکساله ی تعاونی اعتبارمون رو تو اداره دادند که خیلی بود .نمیگم چقدر بود.خخخخخخ
آغا رفتم آراویرا و یه مانتو چشمم رو گرفت.بعدش یه پالتو و پوشیدم و هر دوشون تو تنم به نظر یه طیبه ی خودشیفته خیلی قشنگ بود .اومدم پای صندوق حساب کنم ،خانوم آراویرا گفت نمی خوای روسری ست کنی؟ گفتم اتفاقا چرا ولی برای مانتو احتمالا دارم  البته شاید هم کهنه شده ،نمی دونم باید برم کمدم رو نگاه کنم اما برای پالتو یه دونه روسری برام ست کنید.برگشتیم طبقات روسری ها و یه دونه بالاخره پیدا کردیم تی تی پسند و دوباره اومدیم صندوق و قیمت رو که با تخفیفات ویژه ی مشتری های ثابتش زد شد سه برابر سود سهام یک ساله ی تعاونی اعتبارم.خخخخخخخ
خریدم و برگشتم خونه و پلاستیک خرید ها رو گذاشتم تو جاکفشی،چون بچه ام نیکان هرچی که براش بخرم ،اگه از بیرون بیام و ببینه برای خودم چیزی خریدم و برای اون هیچی نخریدم خیلی غصه می خوره  و زبونی میگه مامانی مبارکه اما تو این جمله یه دنیا غم هست.مخصوصا که قراره براش شلوار لی جید و پیراهن لی آستین بلند جدید بخرم اما چون عصرها هوا سرده و نیکان واقعا بدنش ضعیف و مستعد سرماخوردگی هست نمی بریمش هیچ مغازه ای که هوا یه کم گرم تر بشه بعد براش بخرم.
غذا هم طبق نظر سنجی از نیکان و پدرش مرغ گذاشتم بپزه برای شام و ظرفهای ظهر که تو سینک بود رو شستم و اومدم وبلاگ تا بنویسم که شمایی که اینجا رو می خونی بدونی عزیز دل منی.خیالت راحت ،من دردی ندارم،حالم خوبه،خرید کردم،الان هم می خوام برم دوش بگیرم و خوب شد الهه نبود موهای من رو مرتب کنه ،نیاز به شستن دارن اصلا.
 

[ چهارشنبه 7 آذر 1397 ] [ 07:12 ب.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]

دیروز ظهر که نیکان از مدرسه اومد سازمان ،من کاری نداشتم ،با نیکان با هم رفتیم اتاق ملیحه و ناهار نیکان رو اونجا بهش دادم.ریحانه هم اونجا بود ولی می تونست از قانون یک ساعت کاهش ساعت کاری در روز استفاده کنه که خب زودتر رفت.

برگشتنی از اداره نیکان به من گفت به بابا بگو امشب منو ببره کوه خضر برای بلال خوردن ،گفتم باشه اما اگه هوا خیلی سرد بود بابا قبول نگرد بهش گیر نده.تو ماشین خوابش برد و دیگه بابا بغلش کرد و برد سرجاش گذاشت خوابید.

من بیدار بودم ،بابای نیکان هم کمی خوابید.ساعت نمی دونم چند بود که فکر کردم خواب بسشونه،چای دم کردم و بیدارشون کردم و به نیکان گفتم پاشو چای بخور تکالیفت رو انجام بده که وقت بشه بریم بلال خوری.

نیکان به همین انگیزه شروع کرد به انجام تکالیفش .ولی یه ایرادی داره که من باید کنارش بشینم تا انجام بده و دونه دونه نشونم بده.بهش میگم هر سوال رو کامل بنویس بعد بگو نگاه کنم ولی راضی نمیشه و بنابراین وقت زیاد می بره.بالاخره تکالیفش که زیاد هم نبود به نظر من ،از ساعت تقریبا 6 شروع شده بود حدود هشت تموم شد و آماده شدیم رفتیم کوه خضر نبی و همون پایین اولین بلال فروشی برای نیکان دوتا بلال مکزیکی خوشمزه خریدیم .برخلاف همیشه که نیکان دوست داره همونجا بیرون از ماشین بخوره یا با ماشین بریم بالای کوه و کل شهر رو ببینه و بلال بخوره ،این بار یکیش رو خورد و دومیش رو گفت بریم خونه،چون دوست داشت به سریال لیسانسه ها از شبکه آی فیلم برسه که هرشب می بینه و کلی از خنده ریسه میره.قربون خنده هاش برم من.

رسیدیم خونه حالا نمی دونستم شام چی درست کنم.گوشت چرخ کرده بیرون گذاشته بودم و برنج خیس کرده هم داشتم.تصمیم گرفتم و رفتم سراغ کباب تابه ای. و خودم هم گرسنه و عصبی بودم.دیروز از صبح تا شب فقط میوه (مرکبات)خورده بودم و ماست و خیار و شربت خاک شیر و ناهار هم قرمه سبزی بدون برنج.اینها رو تو بیمارستان گفته بودن که چون کورتون دوز بالا مصرف می کنیم و دهانمون خیلی خشک میشه بخوریم.ضمنا امروز صبح آزمایش داشتم و از هفت شب به بعد نباید چیزی می خوردم.من هم هفت شب ماست و کدوی خام ریز شده با خیار ریز شده با هم خورده بودم.ساعت نه و ده دیگه خیلی گرسنه بودم(کورتون به شدت اشتها آور هست)

کباب تابه ای رو درست کردم و همزمان که درست می شد به نیکان با نون بهش می دادم . بالاخره تموم شد و نیکان خیلی عجیب بود که گفت می خوام بخوابم و حتی حاضر نبود بره wc ولی خب باباش برد و بعدش برد تو رختخوابش و خوابید.منهم که خیلی گرسنه بودم بدون توجه به اینکه آزمایش دارم امروز ،مقداری کباب تابه ای خوردم که سیر بشم.بعدش هم داروهامو خوردم و دهانشویه و نیستاتین و .... بعد برنج دم کردم برای ناهار امروز.

بی حسی دیفن هیدرامینم رو خوردم که البته معده ام رو اذیتم می کنه ولی مهم نیست بعدش حدود دوازده بود رفتم خوابیدم.

تقریبا هرشب ساعت 4 بیدار میشم از درد زخم داخل لپم.البته ناله می کنم و از صدای ناله ی خودم بیدار میشم.شبی که گذشت ساعت سه و نیم باز هم بیدار شدم اما نه از درد هر شب.البته دردهای هرشب هم بود اما ..

دیشب باز ازاون نوع درد های فلجی که قبلا ها نوشته بودم اومد سراغم که دردهای دیگه پیشش هیچی هستند.بیدار شدم و پای راستم تکون نمی خورد .به هزار بدبختی پامو جمع کردم .به هزار بدبختی پامو از تخت آویزون کردم اما دردساکت نمی شد.نیم ساعتی که گذشت بابای نیکان متوجه شد بیدارم گفت تورو خدا بخواب و استراحت کن ،نرو پای گوشی سردرد می گیری الکی دراز بکش...که من اشکم دراومد و بهش گفتم درد دهانم نیست این بار دوباره مثل سری قبل فلجی گرفتم البته فقط پای راستم.پاشد نشست گفت پماد بزنم گفتم می دونی که تاثیر نداره فقط درکم کن.گفت پس کمکت کنم اگه می خوای بری دستشویی گفتم خودم روی زمین نشستم با باسن رفتم و برگشتم.گفت من برات چه کار کنم ببرمت اورژانس ،آمپولی چیزی گفتم نه بخواب فقط به من نگو که بخواب یا نخواب فقط به من گیر نده گفت باشه هر چی تو بگی .

دیگه منهم چند دقیقه ای با گوشی بودم تا پا رو فراموش کنم اما نمی شد .روی تخت نشستم ،پامو و بغلم جمع کردم و پتو کشیدم روی سرم و خوابم برد تا ساعت 6 صبح.که دیگه بابای نیکان بیدار شد و من هم بیدار شدم و به هزار سختی آماده شدیم و نیکان رو باباش مثل هر روز مختصری صبحانه دسر نوشیدنی بهش داد و بردیمش مدرسه و ما هم سر راه رفتیم آزمایشگاه  و من آزمایش دادم و اومدیم اداره.

قرار بود بعدش برم اداره کل بیمه خدمات درمانی و دفترچه ام که زودتر از سه ماه تموم شده بود رو  ببرم مدیر کل امضا کنه بعد برم تعویض دفترچه بعد برم کلینیک چشم پزشکی جوادالائمه پیش دکتر پارسا منش که گمونم فوق تخصص شبکبه هست ولی دیگه با این حجم درد پا بی خیال شدم و اومدم سازمان .

بابای نیکان خودش میره کارهای دفترچه رو انجام میده من هم هفته بعد میرم چهارشنبه میرم دکتر پارسا منش.

الان هم که نشستم تایپ می کنم اون درد پا هست ولی می دونم خوب میشه.قبلا سابقه شو دارم.یه مدت که دوز بالای کورتون دریافت می کنم همیشه اینجوری میشم .باید نشسته بخوابم تا این مشکل پیش نیاد.اتفاقا این مشکل رو هیچکدوم از پزشک هام بهش برنخوردن و براشون عجیبه و راهی ندارن .من هم براساس تجربه فهمیدم چه کار باید بکنم.





[ چهارشنبه 7 آذر 1397 ] [ 09:53 ق.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
امروز دوشنبه ۵ آذر هزار و سیصد و نود و هفت خورشیدی دوباره ساعت پنج صبح مهدی راننده اداره قرار بود چلوی  آپارتمان ما باشه.
من که این شب ها کلا بارها از خواب بیدار میشم و نهابتا سه یا چهار ساعت در شبانه روز می خوابم،چون قرص های اعصابم تغییر کرده و آلپرازولام هم حذف شده و خب هنوز لپ راستم درد موزی داره و می زنه به گوش راستم، وقتی هم شب ها  با شربت دیفن هیدرامین بی حسش می کنم و می خوابم ولی  هر یه ساعت یا کمتر و بیشتر بالاخره از درد موذی وارش بیدار میشم
امروز هم چهار صبح بیدار بودم و صبحانه و چای و غرغره ی دارو و بخور صورت و ....مهدی نیامد .زنگ زدم خواب مونده بود.
البته ساعت هفت و نیم دوباره بیمارستان بودیم و رفتم بخش بعدش پذیرش بستری بعدش کپی صفحه اول دفترچه بعد بایگانی و گرفتن کارت پرونده بعد دوباره پذیرش بستری بعد صندوق بعد دوباره پذیرش بستری و امضا پرونده و تحویل گرفتن پرونده و بردنش به بخش و بعد دوباره صندوق و داروخانه و دوباره صندوق و بعد بخش بستری و تحویل تخت و لباس مخصوص وبعد ویزیت ویژه ی خانم دکتر پروفسور بسیار مهربان و بعد انتظار....بعد کارهای ویژه پرستاران بسیار مهربان و خوردن قرص و تزریق آمپول عضلانی و پیدا کردن رگ (دوباره رگ من به سختی تمام پیدا شد  ، گفتند باید میوه و سبزیجات حتما بخورم البته من بعد از مدتها از دیروز می تونم که مرکبات بخورم)
بعد دیگه دوباره دم به دقیقه چکاپ بیمار و اندازه گیری فشار خون به طور مرتب و انازه گیری نبض و تب و ....‌بعدش هم  تزریق با سرم شروع  شد و خدارو شکر بدون هیچ مشکلی .
مهدی همکارم که زحمت کشیده  من باهاش صبح اومدم رو هم صبح گفتم هرجا دوس داشتی برو و اگر خواستی بمون ،من با شما کاری ندارم.یکی از نزدیکانش که دوست صمیمیش هست جمعه شب ایست قلبی کرده و به رحمت خدا رفته و موقع اومدن هم خیلی غمگین بود و اشک داشت .با اینکه نمی خواست من متوجه بشم ولی به هرحال ناچار شد و حرف زد و بغضش شکست.مهدی تو این فاصله  رفت بهشت زهرا .چند دقیقه پیش زنگ زد گفت اونجا هم  که بوده از سازمان  بهش زنگ زدند و گفتند اگه می تونه بره وزارتخونه یه نامه بگیره بیاره.الان مهدی تو راه برگشت به بیمارستان هست.براش از بیمارستان غذا گرفتم ولی میگه تو وزارتخونه خورده.
نیکان دیشب غصه دار بود که امروز از سرویس که بیاد اداره دوباره مامان نیست.حالا وقتی تموم بشه و مرخص بشم قول دادم برم بازارچه دم بیمارستان.گفته هرچی باشه قبوله.البته خوراکی می خواد.گفته خوراکی میوه ای چیزی که تهران داشته باشه ولی فم نباشه.
بریم ببینیم چی هست که خوشمزه باشه نیکان جانم بپسنده.مهدی گفت من هم باهات میام.شاید اونهم بخواد برای خونه شون چیزی بخره خب.


[ دوشنبه 5 آذر 1397 ] [ 11:31 ق.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
خلاصه اینکه
اول اینکه نیکانم دوباره سرماخورده (انگار از بغل دستیش تو کلاس) بردیمش پیش دکتر موسوی  
و دوم اینکه چهارشنبه  دم ظهر  مروارید (بعدا مفصل می نویسم) اومد سازمان و با طاهره (رئیس اداره ی بازنشستگی)اومدن اتاقم و برام کارت عروسی داداشش رو هم آوردن به تاریخ جشن  پانزده آذر ۱۳۹۷ (زهرا و مسعود)خیلی خوشحال شدم و خدا شاهده بیشتر از دیدن خود مروارید خانم  خوشحال شدم بعد از مدت ها.خدا رحمت کنه مامان مهین رو.روحش شاد.مروارید دختر مامان مهین مون است.مامان مهین بازنشست شد و سه سال پیش متاسفانه در اثر تومور کبد به رحمت خدا رفت.حالا عروسی پسر کوچیکه شون آقا مسعود هست.مامان مهین هم ،مثل من با آقای محمدی همسرش همکار بود.همسر بسیار مهربون و خونگرمش یه کم زودتر از خودش بازنشسته شد و الحمدلله الان سرحاله.و دیگه اینکه شوهر مروارید خانم هم همکار ماست.الان مشاور عالی سازمان هست.مروارید هم از کوچیکی تو سازمان خودمون بزرگ شده چون مامان باباش شاغل این سازمان بودند مثل نیکان خودم.مروارید شاغل و فرهنگی هست. و سه سال از من بزرگ تره.دوست عزیزمه.به مامانش که نمی رسه ابدا....ولی دوست عزیزمه

[ پنجشنبه 1 آذر 1397 ] [ 12:44 ق.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 71 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

من طیبه هستم
صبورانه در انتظار زمان بمان. هرچیز در زمان خود رخ می دهد. حتی اگر باغبان، باغش را غرق آب كند، درختان، خارج از فصل خود میوه نمی دهند.
می تونم بگم بهترین سال زندگیم بود سال90. سالی كه با تحمل اضطرابهای شدید ،سالی كه بهترین سال زندگیم شد و بالاخره خداوند هدیه ازدواج من و بابای نیكان رو داد. فكر می كنید چی بود؟
بله خب نیكان ریزه بود .ما خیلی مطمئن نبودیم اما دكترها یكسره مارو امیدوار می كردند كه این بار ما بچه دار می شیم.اولش تشخیص داده بودند دختره ولی بعد پسر به دنیا اومد .12 آبان ماه 1390 كاكل زری ما كه هفت ماهه بود در تهران به دنیای ما اومد.با چشمهایی درشت،جستجوگر و دهانی باز تا آخر.بهت گفتم خوش اومدی عزیزم قدم بذار توی دلم نه روی چشمم .تموم روزهای خوب من از اون روز شروع شد.
لذت بخشه دیدن بالندگی تو درست مثل ثبت جای پای خودمان در عمقی از برف.بچه نیستی كه گلی غنچه ای.top baby .خوش گریه و با كلاس.نوید لحظاتی خوش .رنگین كمان حتی نه زیباتر و حتی باشكوه تر از رنگین كمان.دل ویران و خسته مان را آباد می كنه عشق این طفل نازنین.دلم جایگاه مهر این پادشه خوبان.ژاله صبحگاهه.چطور قربون صدقه ش نروم آخه.نمی تونم. باید بگم كه خیلی دوستش دارم.خیلی .هرچقدر خسته باشم و گرسنه و تشنه اولین اولویتم نیكانه .منـتت رو هم دارم عزیزم.

هله نومید مباش
چو تورا یار براند
كه نه فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد
برو و صبر كن آنجا
كه پس از صبر تو را
او به سر سور نشاند
و اگر بر تو ببندد
همه ره ها و گذر ها
ره دیگر بگشاید
كه كس آن را نداند
ره دیگر بگشاید

خداوندا من از جایگاه خویش در این جهان خرسندم تو هم از من خرسند باش حتی اگر من زیاد هم سپاسگزار نبوده باشم . ضیافتی ست حضور تو در زندگانیم.با فكر حضور تو شادم و در ضیافت شاهانه ات غرقم.خدایا همه چیز گذارست فقط وجود تست كه نامیراست .هر افتادنی كه از سوی تو باشد برخاستنش حتمی ست .من به این حقیقت ایمان دارم كه تو دستم را گرفته ای و من اینك ایستاده ام كه نه...به سوی تو در حركتم.خدایا این اندك نیایش قلبی را ازمن بپذیر. تو در دور دست ها نیستی این منم كه گاها از تو فاصله می گیرم و دور می شوم اما بدان محبوب ترین محبوب قلب شكسته ام تویی.هنوز بغض می كنم،هنوز می گریم،هنوز می خندم،هنوز گاهی دلتنگ می شوم همه اینها نشانه حضور توست ای یگانه زیبا.


دنیــا فقط از بهــر ِ نیکان پای برجا شد

از بهر ِ نیکان جمله هستی نیز برپا شد

نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

پیچک