تبلیغات
پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت
پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت
ورود دوستانی که دوستم ندارند یا کمتر دوستم دارند ممنوع.احساس متقابل است
قالب وبلاگ
ملی هم  رفت
یعنی بردنش 
یعنی شرایط کارش طوری شد که از اتاق ما و از طبقه ما رفت به چند طبقه پایین تر و  بردنش که به  بچه های شبکه نزدیک تر باشه و البته ایشالا به نفع ملی هست و به رشد علمی و عملی  ملیحه در زمینه شبکه بیشتر کمک می کنه.حالا من و مرضی تو اتاق تنها می مونیم.البته این دو روز مرضی هم نبود .ثناخانومی سرما خورده بود و بعد به مامانش مرضی منتقل کرده و خونه نشینش کرده 
منصوره هم که از مشهد برگشته اما بیشتر تو اتاق خودشه گاهی میاد پیش ما،البته ملی هم گاهی میاد پیشم 
امروز بالاخره پذیرفتم که ملی رفته و از نیروهای خدمات خواستم میزهای اتاق رو جابجا کنند و شکل اتاق رو متناسب کنند.
امروز آبجی سارا اینا هم از مسافرت برگشتن خونه مامانم و برای نیکانم سوغاتی هلی کوپتر داده بودن
آهان یه خبر دیگه دیروز شنیدم یکی از دخترهای خوب یکی از بخش های پرکار سازمانمون با یکی از سربازای همون مجموعه خودشون ازدواج کردن.البته من آقای مهندس سرباز رو نمی شناسم و قراره بچه ها بهم نشونش بدن اما دخترمون بسیار دختر مهربون و ساده و گرمی هست و تازه یک یا دوساله استخدام شده و گمونم ۲۵ یا ۲۶ سالش باشه.مبارک باشه ایشالا عقد زینب جون و سجاد



[ یکشنبه 21 مرداد 1397 ] [ 07:34 ب.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
عرض کنم که چهارسال پیش که ما اومدیم این آپارتمان همکارمون عموفرهاد هم قبلش اومده بودن اون آپارتمان که اونا بر خیابون اصلی بودن و ما روبروشون  سرکوچه و این سالها همیشه قرار بود ما باهم رفت و آمد خانوادگی داشته باشیم مثلا...
همیشه عموفرهاد که همکار مستقیم بابای نیکان هست و گمونم یکی دوسال کوچیک تر از بابای نیکان اصرار می کرد یه روز باید تشریف بیارید ولی ما زیاد به اونها اصرار نمی کردیم چون من می دونم بابای نیکان خیلی اهل رفت و آمد نیست‌.و نه اینکه نخواد اصلا ولی خب تنبل هست
تا اینکه چندماه پیش همسر عموفرهاد که دبیر هست وسط روز برای کاری اومده بود سازمان پیش عموفرهاد و عموفرهاد آوردش اتاق من و با من آشناش کرد و من همون لحظه عاشق دخترکوچولوی  دوسه ماهه شون که بغلش بود شدم.دوباره بعد از اون روز دعوت ها بیشتر شد و هی میسر نمی شد که بریم خونشون تا اینکه خونشون رو عوض کردند و خوشبختانه زیاد جای دوری هم نرفتند باز هم محل خودمون هستند ولی آپارتمان زیبایی با مساحت دوبرابر قبلی که مبارکشون باشه ایشالا  و اون هفته عموفرهاد به بابای نیکان گفته بود اصلا اشتباه از من هست که با خودت هماهنگ می کنم من بایستی از اول با خ الیاسی هماهنگ می کردم و بعد گوشی رو داد به خانمش سارا و بابای نیکان هم گوشی رو داد به من و ما خانم ها باهم صحبت کردیم و من به طور جدی  اما محترمانه دعوت شام رو رد کردم و گفتم من خیلی یه دنده هستم عزیزم اصرار نکنید این بابای نیکان رو که دیدی سرطان گرفت چندسال پیش الکی نبود که ...از دست من و یه دنده گی های من بود و همسر فرهاد راضی شد و قرار رو قطعی کردیم
دیشب با یه جعبه شکلات و نه چیز بیشتری رفتیم خونشون شب نشینی و همون طور که از اولین دیدار با همسرش تو اداره متوجه شده بودم بسیار خانم موجه و باوقاری بودند (برعکس من که خیلی شیطون به نظر میام) و خیلی خیلی به ما که خوش گذشت اونا رو نمی دونم...بچه بزرگترشون علیرضا  امسال میره نهم و بسیار کم حرف و محجوب و در عوض دخترکشون که الان یک سال و چهارماهه هست تقریبا ماشالا بسیار پرجنب و جوش و فرز و آتیش پاره و تو دل برو 
ساعت نیمه شب رو گذشته بود که برگشتیم ولی خونشون دقیقا چندتا خونه با بوستان آرش فاصله داره و بابای نیکان بهش قول داده بود ببره بوستان آرش و مجبور شدیم و رفتیم یه ساعتی بوستان آرش که بچه اونجا هم بازی کنه و تا بیاییم خونه و من داروهام رو بخورم و بخوابیم شد ساعت دو و نیم 
دیروز صبح هم خونه مامان بودیم با نیکان و اونجا تو راهروی باریک و دراز مامان اینا فوتبال و والیبال بازی کردیم .همون جایی که در زمان کودکی های خودم با خواهر برادرهام وسطی و فوتبال و والیبال بازی می کردیم .
عصر پنج شنبه هم بچه به باباش دوباره گیر داده بود که منو ببر پارک حوصله ام سر رفته بعد از پارک بریم خونه عموفرهاد ولی بابای نیکان سردرد داشت و بدحال بود که من با یه خانم که پسر همسن و سال نیکان داره چند روز پیش تو بوستان آرش دوست شدم که بعدش فهمیدم خونشون خیلی خیلی به خونه ما نزدیک هست و با هم شماره مبادله کردیم و دیروز عصر باهم قرار گذاشتیم با بچه هامون بیاییم فضای سبز سر کوچه مون جلوی مسجد که اتفاقا نیکان و پسرش امیر مهدی خیلی خوب باهم بازی کردن
می خوام بگم با اینکه نیکان دیروز از صبح تا شب همه رو بازی کرده بود اونهم متنوع باز هم آخر شب ساعت یک و نیم نصفه شب به سختی دل از بوستان آرش کند و اومدیم خونه.ماشالا به این همه انرژی
اهان یه چیز دیگه :این همه سال باهم همکار هستیم (بیشتر از ۱۵ سال) و من تازه دیشب تو خونه ی خودشون متوجه شدم عموفرهاد چشم رنگی هستند.البته می دونستم بوره و خیلی سفیده و حتی دندون خرگوشی تا حدی اما بارها و بارها (خیلی زیاد)هم به خاطر مسائل کاری هم تو جمع همکاران که معمولا اگه با  بابای نیکان بهم باشیم معمولا آقایون با من شوخی می کنند مستقیم با عموفرهاد صحبت کردم و از اونایی نیستم که سرم بندازم پایین حرف بزنم که نکنه به گناه بیفتم و یا اسلام رو به خطر بندازم با اینحال متوجه نشده بودم عموفرهاد که اتفاقا چشم درشت هم هست چشاش رنگیه اما طی سالیان متوجه بودم داره کچل میشه.خخخخخخ الان دیگه فقط پشت سرش مو داره.حتی یه مدت خیلی چاق شده بود رو هم متوجه شده بودم اما رنگ چشماشو نه!!!
همسرش سارا هم اصلا بهش نمیومد ۴۰ ساله باشه.نهایتش ۳۰ یا ۳۲ میومد.و هیچ آرایشی نداشت .گمونم یه کرم هم نزده بود.چادرش رو هم از سرش در نیاورد.و این یعنی اونا اومدن خونه ی ما  ،منهم باید چادرم سرم باشه هرچند عموفرهاد خودش چندبار تو کوچه خیابون خودمون من رو بدون چادر دیده ولی انگار خانمش خیلی مفیده.
البته منهم که همیشه کرم و رژلب رو می زنم برای مهمونی دیشب وقت نکردم و طبیعی رفتم خونشون ولی بابای نیکان گفت با چادر بیا تا جایی که من می دونم همسرش مقید هست.
حدس می زنم اگه اونا بخوان ما رو تحلیل کنند بگن اوووه بیچاره بابای نیکان ..خانومش اصلا مهلت نمی داد حرف بزنه .خانومش از اونایی بود که شوهرش رو درسته قورت میده خخخخخخ خبر ندارن که من تو خونمون سوسکم.خیلی هم از بابای نیکان می ترسم و برای اینکه حرف و حدیثی پیش نیاد اکثرا یا با نیکانم یا با گوشیم اونهم وقتی با گوشی هستم در سکوت یا تو کانال های متفرقه دارم چرت و پرت می خونم یا تعداد محدودی وبلاگ .
بعدا نوشت: یادم رفته بود بنویسم سارا همسر عموفرهاد برای نیکانم زحمت کشیده بود و هدیه متناسب با کلاس اول نوشت افزار  و یه سازه فلزی ۲۷ قطعه  تهیه کرده بود و کادو پیچ و چون نیکان انتظار نداشت خیلی خوشحال شد.

[ جمعه 19 مرداد 1397 ] [ 03:37 ب.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
وقتی مثل الان باید قرص  ۶ تایی ها رو بخورم ولی هربار برمی دارم دستم حالت تنوع می گیرم و از خوردمشون منصرف میشم و به جاش نیم قاچ طالبی می خورم که بعدش شاید بتونم دوباره اون ۶ تایی ها رو امتحان کنم واقعا حال و روز مریض های سرطانی رو درک می کنم  و همچنین مریض های دیگه ای که معلوم نیست بیماریشون چیه و از بس سالیان دراز  دارو خوردن  و نالیدن از زندگی معمولی افتادن و  زندگیشون  آشفته و رو  هواست درک می کنم (نمونه هاش رو به چشم دیدم)
خب کورتون هام دیگه خیلی وقته کم شده و خداروشکر غذام هم خیلی خیلی کم و باز هم خداروشکر که تابستونه و علیرغم گرونی اما به هرحال فصل فراوونی و تنوع میوه هاست و من هم که ناگهان دوباره خیلی وزن گرفته بودم و تن به ورزش هم نمیدم خیلی خوبه که خیلی خیلی کم غذا شدم.دوماه بیشتره که جمعا روزی نیم وعده هم غذا نمی خورم ولی میوه رو خوب می خورم به خاطر اینکه بتونم سختی بلعیدن داروها رو آسون کنم،اما هنوز وزنم کم نشده و خودم می دونم چون ورزش و تحرک کافی ندارم و عصرها هم خیلی زیاد می خوابم
دلم می خواد یه پیراهن مشکی  بلند محجوب مجلسی شیک و ساده بخرم .ملی گفته برای عروسیش حق ندارم کت شلوار بپوشم یا اسپرت 
 یه پیراهن بلند ساده  رو از یه کانالی پسندیدم و عکسش رو به ملی نشون دادم میگه برای عروسی من؟؟؟این شبیه مانتوئه ...نه .خلاصه منهم دوس دارم لباسم رو ملی هم دوس داشته باشه .ملی متولد دهه ۷۰ و من متولد  دهه ۵۰ ولی رفیق فابریک ولی نمی تونم بگم مثل خواهر چون ملی دخترمه ،تازه منصوره و مرضیه و ریحانه هم که متولد دهه ۶۰ هستند دخترام هستند ملی که دیگه دهه ۷۰ هست
با اینکه هنوز وقت زیاده ولی من از الان به فکرم که لباسی که گفتم رو پیدا کنم بخرم چون دیگه مطمئن هستم هم لاغر نمیشم هم اگه پاییز بشه قطعا من اصلا بیرون نمیرم چون از سرما متنفرم هرچند همین الان هم اصلا بیرون نمیرم چون از گرما متنفرم 
امیدوارم  مثل چند پست قبل تر که مانتوی دلخواهم خودش اینجا رو خوند و من رو پیدا کرد و خریدمش این بار ماکسی مورد نظر و دلخواهم خودش اینجا رو بخونه و بیاد پیشم بخرمش مگه نه اینکه از قدیم گفتند خدا واسه تنبلا می سازه


[ چهارشنبه 17 مرداد 1397 ] [ 10:37 ب.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]

آبجی سارا که مشهده با شوهرش و بچه هاش ،از قضا منصوره هم با شوهرش و خانواده ی مامانش اینا مشهد هستند و جاش تو اداره خالی هست


دیروز غروب هم بابای نیکان من و بچه رو برد بوستان نزدیک خونمون (آرش)تا نیکان بازی کنه و خودش رفت پاساژ قدس دنبال خرید کتاب ،نیکان اولش تاب بازی کرد اما بعدتر دوست داشت بره پیش بچه های همقدش که فوتبال می زدن اما روش نمی شد و یه کناری ایستاده بود و تماشا می کرد و اجازه هم نمی داد من ببرمش داخل بچه ها و باهاشون دوستشون کنم ولی بعد کلی توقف بالاخره خودم رفتم پیش کوچولوها و گفتم بچه ها اگه یار و بازیکن می خواهید این پسر که اسمش نیکان هست دوست داره با شما بازی کنه که بچه ها سریع دستش رو گرفتند و بردن داخل و دیگه نیکان هم حسابی بازی کرد با بچه ها ...تا اینکه یه ساعت بعد باباش اومد و باز هم کمی وایساد تا بچه حسابی سیر بشه از بازی و برگشتیم خونه

خدایا  شکرت. 


[ سه شنبه 16 مرداد 1397 ] [ 10:44 ق.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]

پریروز ظهر شنبه که رفتیم سراغ نیکان خونه مامانم،آناهیتا اونجا بود و با اجازه بزرگترهاش با خودمون آوردیم خونمون و یک شنبه صبح هم با ما اومد اداره (بگذریم از اینکه تلفن های پی در پی مامانش اجازه نداد به بچه ام طفلی اصلا خوش بگذره) و در نهایت دیروز ظهر بردیم خونه مامان تحویل داداشش دادیم

دیشب داشتم شام نیکان رو می دادم که پسرعمه اش امیرحسین که همسن و سال نیکان هست(چندماه کوچیک تره) و اون هم امسال میره کلاس اول زنگ زد خونمون و داییش گوشی رو برداشت و گفت که اگه خونه اید من میام اونجا ولی مامانم اینا میرن جایی

بعد یه نیم ساعت بعد حدودا ساعت یه ربع به ده امیرحسین و مامانش شکوفه اومدن و شکوفه گفت این بچه پدرم رو درآورده و ببخشید و ...که گفتم برو بابا من باید از این بچه تشکر کنم چون از لحظه ای که زنگ زده نیکان داره هلی کوپتری می زنه از خوشحالی .شکوفه می گفت آخه شما باید زود بخوابید که زود برید اداره صبح ...خخخخخخخخخخخخ گفتم بابا بی خیال گفت ما داریم می ریم جایی گفتم باشه برید و راحت باشید و هر وقت دوست داشتید برگردید یا اصلا بچه تون رو بدید مال ما بشه...والا(بچه به اون نازی و خوش تیپی)

دیگه خیلی به بچه ها خوش گذشت .اول فوتبال زدن.بعد کارت بازی بعد پای تبلت بعد با حیوانات بازی کردن و من هم از بازی بچه ها خیلی خیلی لذت بردم.چندبار هم قهر کردن دوباره خودشون با هم آشتی کردن و دوباره بازی و ....بالاخره عمه شکوفه اومد سراغ امیرحسین و رفتند.



[ دوشنبه 15 مرداد 1397 ] [ 10:34 ق.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
امروز اداره بودم دم ظهر آبجی سارا زنگ زد و گفت ما شنبه عازم مسافرت هستیم شما هم مرخصی بگیرید و بیایید...
بهش گفتم شما برید به سلامتی و برگردید ولی ما نه به چند دلیل که یکیش این که شما خیلی پر جنب و جوش و زبر و زرنگ هستید و ما خیلی آروم و تنبل  و سفرهای مشترک گذشته نشون داده که به شما درکنار ما اصلا خوش نمی گذره و دوم این که ده روز مسافرت اصلا در مخیله ی ما نمی گنجه،به من مرخصی میدن اما خودم طاقت دوری از خونه و زندگیم رو ندارم و به بابای نیکان هم که اصلا مرخصی این همه طولانی نمیدن.و مهم ترین دلیل اینکه من تا وقتی مامان سر پا نشه و به این سفر(مشهد) مشرف نشه به هیچ عنوان دوست ندارم برم به این سفر که خواهرم گفت دلیل اولت که خیلی بیخوده  با شما به ما خیلی هم خوش می گذره(از راه شمال) و دلیل دومت هم خیلی بیخوده چون با جون مردم که سر و کار ندارید که...راحت اداره رو بی خیال بشید و بیایید و دلیل آخریت  هم بیخوده چون مامان راضی نیست تو اینجور خودت رو اذیت کنی.خداروشکر مامان تا به حال بیش از پنجاه بار به این سفر مشرف شده و حسرت به دل نیست ،خدارو شکر وقتی کاملا سالم بود بارها عتبات مشرف شده و سفر حج هم رفته و تو خیلی بیخود ناراحتی و بیتابی می کنی و خودت رو از زیارت امام هشتم محروم می کنی،من اما مرغ احساسم یک پا بیشتر نداره
وقتی ساعت کاری تموم شد و داشتیم می رفتیم خونه ،توی راه قضیه ی سارا رو به بابای نیکان گفتم ...و بعد همینطور اشک بود که جاری بود از چشمهام مثل دیشب که با رافی جونم تو واتساپ حرف می زدیم و من اشکهام سرازیر بود...بابای نیکان خیلی سعی کرد چیزی بگه که من خوشحال بشم ولی غم عمیق درونی من با این چیزا مرتفع نمیشه.
خدایا من ناسپاس نیستم باز هم ازت ممنونم که مامان رو داریم ولی دلم می خواست مامان مثل پارسال این موقع بود حداقل
جواب کنکور آمده .خداروشکر عرفان هم رتبه اش بد  نیست هرچند صبح که زنگ زدم  با خودش  حرف زدم خیلی راضی نبود و می گفت اون چیزی که دوست دارم رو نمیارم،قربونش برم من امسال خیلی زحمت کشید .عمه طیبه فداش بشه .ایشالا یه انتخاب رشته درست و خوب داشته باشه و اون چیزی که خودش دوست داره رو قبول بشه.




[ چهارشنبه 10 مرداد 1397 ] [ 11:16 ب.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]

یک شنبه صبح به مسئول رفاهی سازمان گفتم و یه نامه برای مهمانسرای اصفهان گرفتم و عصرش رفتیم .من و نیکان و باباش و آبجی صدی و مبین پسرش.صبحش نیکانم خونه ی مامان بود گفتم بمونه همونجا تا ما بریم خونه وسیله برداریم و بیاییم .نیکان خیلی خوشحال شده بود که با خاله و پسرخاله میریم.

ساعت سه و نیم عصر خونه ی مامان بودیم و دیگه نیم ساعت بعدش حرکت کردیم گمونم.مبین گفت از اتوبان بریم و ما برخلاف همیشه که از جاده قدیم می رفتیم از اتوبان رفتیم.و حدود هشت رسیدیم به اصفهان و تا برسیم به مهمانسرا شد ساعت 9 و تا یه چیزی بخوریم شد ده شب .بعدش رفتیم دور سی و سه پل که از وقتی رودخونه آب نداره آدم فقط غصه می خوره .

ما تقریبا هرسال میریم اصفهان(به همین دلیلی که امسال رفتیم)

اما  چندسال پیش که بچه نداشتم و هنوز این دلیل وجود نداشت و یه بار همین گروه بودیم بدون نیکان و البته همراه مامانم (مامانم کاملا سالم بود ...حسرت به دل اون روزهام)چه عکسای خوبی کنار زاینده رود گرفته بودیم.یادش به خیر

یه شهر بازی ِبادی نزدیک سی و سه پل به نام جزیره بادی هست که از شانس نیکانم اونهم بسته بود که یه بوستان کوچولو دیدیم که تاب و سرسره و ...اینا داشت و نشستیم تا نیکان کمی بازی کرد و بعدش برگشتیم مهمانسرا یا به قول نیکان هتل

خداروشکر اصلا سردرد نشدم ولی سوئیت ما رو به چهارراه بود و صدای تردد ماشین ها زیاد بود و من دوتا آلپرازولام انداختم بالا تا راحت بخوابم

فردا صبحش رفتیم دنبال کارمون و تا یازده طول کشید.خیلی هم عالی انجام شد و نتیجه رضایت بخش بود و  بعدش رفتیم بوستان ناژوان و هرچی من گفتم تکراریه گفتند نه همینجا خوبه و هرچی گفتم من داخل باغ خزندگان نمیام و دوست ندارم بابای نیکان گفت به خاطر بچه بیا و رفتیم و منهم چندتا عکس از خواهرم و پسرش و نیکان و باباش انداختم  و بعدش هم دیگه کم کم برگشتیم مثل مسیر رفت که مبین از روی گوشیش نقشه خوانی می کرد (همراه با نیکان) دوباره با نقشه خوانی اونها برگشتیم و فقط یه جا توقف کردیم که خواهرم برای نوه اش فرناز و نیکان هم برای خودش گز خریدن و غذای نیکان رو هم حتی تو ماشین بهش توی راه دادم.

رستورانی که ازش غذا گرفتیم برق نداشت

اصفهانی ها می گفتند اینجا هم برق ندارند هم آب جیره بندی شده که گفتیم ما هم تقریبا هرروز یا یه روز در میان دوساعت برق نداریم.ولی فعلا آب قطع نشده.

نیکان نیمه های مسیر که از جاده قدیم برمی گشتیم خوابید و من هم همینطور

برگشتیم خونه بابای نیکان بعد از دوش رفت که به جلسه عصرش برسه و من هم دوباره خوابیدم و شب حدود ساعت نزدیک یازده بود که نیکان رو بردم حمام شستمش  و الان هم خونه مامانم هست


دلیل رفتن به اصفهان:

نیکان پسر گلم وقتی به دنیا اومد شکاف کام داشت که در یکسالگی  توسط یه پزشک خیلی مهربون و دلسوز جراحی شد و ماشالا الان هیچ مشکلی نداره اما طبق تحقیقات ما در اون زمان بهترین مرکز و راهنما برای بچه های شکاف کامی کلینیک شکاف کام اصفهان بود و ما دیگه مرتب بچه رو می بردیم اصفهان و اونجا تحت نظر یه تیم قوی بوده.البته الان دیگه چندساله که سالی یه بار بهمون میگن بیایید  واین بار که رفتیم و بچه رو ارزیابی کردند مثل پارسال دوباره کاملا تاییدش کردند و گفتند دفعه بعدی دوسال دیگه مراجعه کنید.خدارو شکر پسرگلم از هر لحاظ نرمال هست.الهی برای این همه مهربانیت و لطفت سپاسگزارم





[ سه شنبه 9 مرداد 1397 ] [ 11:53 ق.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
من نمی دونم دوباره چرا حالت تنوع در من تموم نمیشه؟؟
اون از صبح بعد از برگشتن از چشم پزشکی ،وقتی هم بعداز ساعت اداری رفتیم سراغ نیکان عزیزم ،آبجی صدی از حالت و رنگ و روی پریده ی من خیلی ترسید و فکر کرده بود احیانا دکتر چیز بدی درباره ی چشمام بهم گفته که این شکلی شدم؟!! و اون از عصر که تو خواب هم بدحال بودم و هنوز هم که ...
البته که  حالا خوبه که الحمدلله وگرنه بازم خداروشکر ،چون باز هم تونستم همراه با نیکانم یه کم توپ  بازی و والیبال  کنم مثلا ، یه کم برقصم مثلا ...باز هم خدا و هزاران مرتبه شکر و سپاس 

[ شنبه 6 مرداد 1397 ] [ 11:17 ب.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
پنج شنبه دوباره رفتیم پایگاه ارجاع شده و از نیکان نوار گوش گرفتند و اوکی بود بعدش راهنماییمون کردند به نزدیک ترین مرکز بهداشت به خونه مون که بردمش و البته یه ربع بیشتر از ساعت اداری نمونده بود ولی خانم کارشناس مهربون اونجا محبت کرد و تندتند کار ما رو انجام داد و پزشک مرکز هم نیکان رو دید و اوکی داد و واکسن خوراکی بهش دادند و بعدش هم علیرغم غربت بازی های نیکان واکسن تزریقیش رو هم به بازوی چپش تزریق کردند.
وقتی رسیدم خونه حسابی خسته شده بودم و گرما زده و عوارض قرص های چهارشنبه شب هم خودش رو نشون می داد ،ناهار بچه رو دادم و ناهار بابای بچه رو هم براش آماده کردم اما خودم نتونستم چیزی بخورم بعدش افتادم روی تخت تا ساعت پنج عصر و دیگه پنج عصر پاشدم یه کلوچه نادری خوردم یه کم جون گرفتم و بعدش شام هم درست کردم و با نیکانم کلی والیبال هم بازی کردم خداروشکر،البته نیکان بعد از تزریق یکسره می گفت درد دارم و ما هم استامینوفن بهش می دادیم ،حالا نمی دونم درد داشت یا خودش رو لوس می کرد 
جمعه که امروز باشه عصر با پادشاهم نیکان رفتیم بوستان نرگس که سالنش برای سازمان ما یه ساعت اجاره شده بود و اونجا هم سعی کردم به پسرم خوش بگذره هرچند خودم خیلی رو به راه نبودم و بعدش هم رفتیم خونه عزیز و به مامانم سرزدیم که با خواهرام سارا و صدی و دخترهای قشنگ سارا خوش گذشت مخصوصا به نیکانم  و البته که مبین عزیزم و خواهرام مانتوی جدیدم رو خیلی پسندیدن در حدی که گفتن تی تی بعد از مدتها یه مانتوی درست حسابی خریدی.مامان هم خداروشکر خوب بود.
خیلی هم دیر برگشتیم خونه چون من خیلی حال مناسبی نداشتم برای رانندگی.باز هم نتونستم شام بخورم علیرغم گرسنه بودنم چون حالت تنوع اجازه نمیده
الان هم بابای نیکان میگه امشب موقعی که خسوف کامل شد بریم  سه تایی ماه رو ببینیم که قرمز میشه.البته قراره نیکان هم یه مقدار دم خونه دوچرخه سواری کنه همراه باباش ،بچه خیلی دلش می خواست بره بوستان  و دوچرخه سواری کنه ولی من که اصلا توان ندارم ببرمش هیچوقت و باباش هم امشب فرصت نداشت و گفت فردا ولی بچه اونقدر رفت رو اعصاب باباش با لوس بازیاش که آخرش باباش گفت همین دم خونه یه مقدار دوچرخه سواری کن موقع خسوف
یه چیز دیگه هم دلم می خواد بنویسم این هست : دلیل اینکه من زیاد از دست آدم ها دلگیر نمی مونم این هست که اونها رو بچه هایی تصور می کنم که ازدواج کردن یا بچه هایی که پدر شدن یا مادر شدن یا کارمند شدن یا رئیس شدن .....و اگه گاهی هم دیگه خیلی چیزی بهم بر بخوره رجوع می کنم به آیه واصبر علی مایقولون 
اینکه دیگران راحت می تونند از من انتقاد کنند نشون میده من انتقاد پذیرم و خوشحالم از این بابت

 

[ جمعه 5 مرداد 1397 ] [ 10:26 ب.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
یک شنبه که خوب خوب بودم ظهر رفتیم پیش مامان و هرچی خواهش کردم من بمونم پیش مامان و آبجی بره خونه قبول نکردن دیگه من و نیکان و باباش هم یه ساعت بعدش برگشتیم خونمون.مامان هم خوب بود.فرداش دوشنبه دکتر مامانم رو مرخص کرده بود.
چند روزی بود قول داده بودم همکارم حبیب یه روز پسرش امیر مهدی رو بیاره خونمون(همون بچه که کلاس دوم دبستان بود و شاگرد داداش علیرضا بود و رفته بود تو مدرسه به داداشم گفته بود آقا اجازه ،شما خواهرتون با بابای من دوسته خخخخ) ولی هرروز جور نمی شد و از طرفی حبیب می گفت امیرمهدی از روزی که بهش گفتم هرروز که از اداره می رسم می پرسه امروز بریم بابا؟؟ سه شنبه که باز هم حالم خوب بود دم ظهر بهش اس ام اس زدم و گفتم عصر بیار بچه رو(آخه حبیب اتاق بغلی من بود قبلا و میزش پشت به پشت میز من بود ولی یه ماه میشه که از معاونت ما رفته و در طبقه دیگه سازمان مشغوله)
عصر راس  ساعت پنج  حبیب و امیر مهدی خونه ما بودند.گفته بود خانوم و دختر و پسرش نمیان.البته قبلا اومدن ولی ما نرفتیم بازدید و گفتیم به دل نگیرید ما خیلی جایی نمی ریم کلا 
از شانس گلشون وقتی خونه خودشون بودن اون محله  برق نداشتن و وقتی اومدن خونه ما دقیقا ساعت پنج برق ما رفت.اما با همون بی برقی و گرما به نیکان و امیر مهدی عزیز دلم خیلی خیلی خوش گذشت و ایضا به من و بابای نیکان. از اونجایی که سه تا مون خیلی سال هست مشترکا همکار هستیم و من و حبیب که از اول تو یه معاونت بودیم اصلا به همین علت خیلی هم راحت هستیم .
دو ساعت نشد که رفتند چون مامان حبیب برای شب تولد امام هشتم (ع)جشن و مولودی داشت و حبیب باید می رفت براش شیرینی و میوه می خرید و بعدش هم می رفت دنبال خانوم و بچه هاش و اونا رو می برد خونه مادرش(حبیب فرزند شهید هست و بیشتر کارهای اینجوری  خونه مامانش رو حبیب خودش انجام میده)
امروز هم نیکان تست سنجش بهداشت و بینایی و شنوایی و هوش داشت برای کلاس اول که خودم مرخصی ساعتی گرفتم و بردمش .تو شنوایی فرم ارجاع دادن و گفت خوب نمی شنیده و فردا ساعت یازده صبح باید یه پایگاه دیگه ببرمش و بعدش واکسن پیش از دبستانش ایشالا و هفته بعد به امید خدا فرم تکمیل شده رو تحویل مدرسه بدیم
قد و وزن نیکان رو هم ۱۲۰ سانت و ۲۲ کیلوگرم ثبت کردن.الهی تی تی فدای سانت به سانت قد و بالاش و گرم به گرم  وجود نازنینش. بچه ام نسبت به پسرعمه هاش خیلی ضعیف و لاغر هست ولی خب تو سنجش گفتند نگران نباش،خوب و نرمال هست
مانتوی مناسب هم ندارم (خیلی چاقاله شدم و هرچی هم داشت زیاد تنگ شده و دگمه هام به هم نمی رسه)و از گرما نمی رم بیرون که بخرم. سر کوچه مون فقط  یه مغازه هست که مانتوهاش اکثرا مجلسی و کارشده هست و اسپرت نیست و بیخودی باید پول زیاد بدم برای مانتویی که نمی پوشم.من مانتوی ساده که قدرت جادویی داشته باشه که منو لاغر نشون بده می خوام.اگه خود مانتو اینجا رو می خونه پاشه بیاد اینجا خونمون من پروش کنم ببینم خوشم میاد یا نه؟تنبل نرو به سایه ،سایه خودش می آیه 

[ چهارشنبه 3 مرداد 1397 ] [ 06:49 ب.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 65 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

من طیبه هستم
صبورانه در انتظار زمان بمان. هرچیز در زمان خود رخ می دهد. حتی اگر باغبان، باغش را غرق آب كند، درختان، خارج از فصل خود میوه نمی دهند.
می تونم بگم بهترین سال زندگیم بود سال90. سالی كه با تحمل اضطرابهای شدید ،سالی كه بهترین سال زندگیم شد و بالاخره خداوند هدیه ازدواج من و بابای نیكان رو داد. فكر می كنید چی بود؟
بله خب نیكان ریزه بود .ما خیلی مطمئن نبودیم اما دكترها یكسره مارو امیدوار می كردند كه این بار ما بچه دار می شیم.اولش تشخیص داده بودند دختره ولی بعد پسر به دنیا اومد .شب اول بهمن ماه1390 كاكل زری ما كه هفت ماهه بود در تهران به دنیای ما اومد.با چشمهایی درشت،جستجوگر و دهانی باز تا آخر.بهت گفتم خوش اومدی عزیزم قدم بذار توی دلم نه روی چشمم .تموم روزهای خوب من از اون روز شروع شد.
لذت بخشه دیدن بالندگی تو درست مثل ثبت جای پای خودمان در عمقی از برف.بچه نیستی كه گلی غنچه ای.top baby .خوش گریه و با كلاس.نوید لحظاتی خوش .رنگین كمان حتی نه زیباتر و حتی باشكوه تر از رنگین كمان.دل ویران و خسته مان را آباد می كنه عشق این طفل نازنین.دلم جایگاه مهر این پادشه خوبان.ژاله صبحگاهه.چطور قربون صدقه ش نروم آخه.نمی تونم. باید بگم كه خیلی دوستش دارم.خیلی .هرچقدر خسته باشم و گرسنه و تشنه اولین اولویتم نیكانه .منـتت رو هم دارم عزیزم.

هله نومید مباش
چو تورا یار براند
كه نه فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد
برو و صبر كن آنجا
كه پس از صبر تو را
او به سر سور نشاند
و اگر بر تو ببندد
همه ره ها و گذر ها
ره دیگر بگشاید
كه كس آن را نداند
ره دیگر بگشاید

خداوندا من از جایگاه خویش در این جهان خرسندم تو هم از من خرسند باش حتی اگر من زیاد هم سپاسگزار نبوده باشم . ضیافتی ست حضور تو در زندگانیم.با فكر حضور تو شادم و در ضیافت شاهانه ات غرقم.خدایا همه چیز گذارست فقط وجود تست كه نامیراست .هر افتادنی كه از سوی تو باشد برخاستنش حتمی ست .من به این حقیقت ایمان دارم كه تو دستم را گرفته ای و من اینك ایستاده ام كه نه...به سوی تو در حركتم.خدایا این اندك نیایش قلبی را ازمن بپذیر. تو در دور دست ها نیستی این منم كه گاها از تو فاصله می گیرم و دور می شوم اما بدان محبوب ترین محبوب قلب شكسته ام تویی.هنوز بغض می كنم،هنوز می گریم،هنوز می خندم،هنوز گاهی دلتنگ می شوم همه اینها نشانه حضور توست ای یگانه زیبا.


دنیــا فقط از بهــر ِ نیکان پای برجا شد

از بهر ِ نیکان جمله هستی نیز برپا شد

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

دانلود آهنگ جدید

پیچک