پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت
ورود دوستانی که دوستم ندارند یا کمتر دوستم دارند ممنوع.احساس متقابل است
قالب وبلاگ

دیشب شام رو زود آماده کردم و به نیکان هم زود خوردوندم و علیرغم اینکه از صبح زود با سردرد شدید بیدار سده بودم و چندبار هم خوابم برده بود دوباره ولی سردردم خوب نمی شد با بابای نیکان و نیکان بعد از شام رفتیم خونه ی مامان بزرگ نیکان و از خوش شانسی نیکان علیرضا بزرگه و علیرضا کوچیکه و سینا و علی اصغر و هم اونجا بودند و البته یخ نیکان باز نمی شد برای قاطی شدن در بازی اونها

تا اینکه بالاخره امیرحسین هم که همسن نیکانم هست اومد و دیگه از این به بعد به نیکان هم خیلی خوش گذشت و ما که قرار بود پاشیم بیاییم خونمون بیشتر نشستیم حدود یکساعت و خورده ای بیشتر ....ساعت 12 بود که دیگه قطعی پاشدیم اومدیم. البته من خیلی سردرد داشتم ولی حاضر بودم بیشتر بمون اما بابای نیکان گفت بریم بهتره.

و من دوباره دیشب چندتا آلپرازولام  انداختم بالا که از زور سردردی که خوب نمی شد خوابم ببره که برد خداروشکر ولی از صبح گیج گیج بودم

آخه استان ما از امروز ساعت کاری تغییر کرده و از ساعت6/30 شروع میشه تا 13/30 و البته من که قطعا 13/30تعطیل میشم اما مدیر مافوق همسرم(که ما با هم همکاریم) قطعا نیروهاش رو بیشتر نگه می داره در حالی که چیلر ها رو خاموش می کنند ،درحالیکه از ناهار خبری نیست ..و درحالیکه ما یه دونه ماشین داریم و احتمالا منهم باید بیشتر  بمونم اداره  همراه بابای نیکان بعد بریم یا اینکه من وقت عادی13/30 برم و بابای نیکان تو ظل گرما که پرنده پر نمی زنه بعد از اینکه مدیرش مرخصشون کرد منتظر تاکسی وایسه

البته بخشی که بابای نیکان هم مشغول به کاره اگه مدیریت درستی داشته باشه حتی اونها هم با طیف گسترده ی ارباب رجوع و پیمانکار و تهیه صورت وصعیت و ....هم می تونند همه ی کارها رو در ساعت صبح و اداری اگر وقت باطل شده نداشته باشند و  البته همونجور که گفتم با مدیریت درست  که الحمدلله تو سازمان های دولتی وجود نداره


[ شنبه 2 تیر 1397 ] [ 11:12 ق.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]

تقدیم به نیکانم:

من یک،من دو،من سه،

من باران،من تابستان،من پاییز ،من زمستان

من ،همه را دوست دارد

من

من ها،من خدا،من کائنات،

من همه چیز را 

دوست دارد

من تو را دوست دارد

من احساس را

دوست دارد

من آهو بچه ام را

می پرستد

من زبانِ شعرم را

نیکان ِ قشنگم را

دوست دارد

من آیه ی رحمت ِخداوندی ام را

دوست دارد

محراب ِ من زیبایی ِ توست

می دانم

دعاهایم در چشمانِ تو

اجابت خواهد شد

اولین باری که در آغوش گرفتمت

من سراسر عشق شدم

سراسر شعر شدم

تو سراسر بوسه  شدی

ما لبالب بوسه شدیم

و من هر روز و هر لحظه

عاشق تر و عاشق تر شدم

و هنوز عاشق می شوم 

و هنوز ستاینده ی آنم که آفرید نیکانم را  

و مرا شایسته ی مادری پادشاه قلبم ،یوزارسیف زندگیم " نیکان" دید .

شکرا لله،شکرا لله، شکرا لله

طیبه الیاسی



[ سه شنبه 29 خرداد 1397 ] [ 01:46 ب.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]

یک شنبه که اون اتفاق تلخ افتاد و همه مون برای مرضیه غمگین شدیم و دوشنبه هم خاک سپاری و ختم و دقیقا نمی دونم از کی سردرد گرفتم و سه شنبه هم داشتم و چهارشنبه هم به شدت اما پنج شنبه خوبِ خوب بودم و صبح زود دوباره بابای نیکان ما رو برد عمارت ِ عزیز و حسابی دوباره به بچه ام مثل هر روز که میره اونجا خوش گذشت.ظهر هم بابای نیکان از اداره دیر اومده بود و مثل همیشه رفته بود دیدن مامانش اینا و غروب اومد سراغ ما و سرراه رفتیم یکی دوتا مغازه و من برای خواهرم کادوی تولد خریدم که جمعه تولدش بود.

وقتی رسیدیم خونه نیکان به باباش گفت که شب قراره تو عمارت عزیز خاله صدی رو بچه هاش سورپرایز کنند و تولد بازی کنند ما رو ببر و باباش گفت که حال نداره و البته واقعا حال نداشت و دل و روده اش باز هم به هم وَر بود و خیلی هم خسته بود .من سریع یه املت درست کردم و خوردیم  چون بابای نیکان گفت اگه حالم خوب بود میریم ولی حالش خوب نبود .بابای نیکان گفت طیبه اگه دوس داری ماشین بردار با نیکان برو اما من این کار رو نکردم و دوس ندارم خودم پاشم برم تولد بازی خانوادگی  وقتی شوهرم مریضه و نرفتم و از اون طرف خواهرزاده ام مبین پیام داد که کیک رو اصلا امشب نبریدیم و فردا می بریم که نیکان هم باشه.

آخر شب پنج شنبه باز هم به شدت سردرد گرفتم و به زور و ضرب قرص ها خوابیدم و جمعه وقتی بیدار شدم هنوز سرم به شدت درد می کرد یعنی درد....چه دردی روز عید فطر ....

بابای نیکان هی می گفت امروز برنامه ات چیه؟گفتم هیچی فعلا می گفت آخه دیشب گفتی می خواستی برای خواهرت کادو ببری بریم؟؟گفتم ببین دیشب من حالم خوب بود الان خیلی سردرد بدی دارم باید خوب بشم.

همینجور سردرد شدید و شدیدتر می شد اما از اول صبح با رافی جونم  عروس شیک و با کلاسمون کلی چت کردیم که اونم صبح زود بیدار شده بود و البته بهش نگفتم که من از زور ِ سردرد بیدار شدم وگرنه من روزهای تعطیل تا لنگ آفتاب(به قول نیکان)می خوابم

بالاخره گذشت و گذشت و گذشت تا عصر شد و  نیکان دیگه کلافه بود و منهم خوب نمی شدم که ، ولی رفتیم عمارتِ عزیز و کادوی خواهرجونم رو دادیم و نیکان کیکش رو خورد و با بچه های آبجی سارا که اونجا بودند بازی کرد

اگه درست یادم باشه برگشتیم و سر راه رفتیم یه کوچولو خونه ی مادرشوهر ....نه نه این مربوط به پنج شنبه بود

جمعه برگشتیم  خونمون و بعد از شام طبق قرار قبلی که بابای نیکان به خواهرش تماس گرفته بود رفتیم خونه ی جدید عمه شکوفه ی نیکان و کادوش رو خشکه حساب کردیم و بردیم و منهم پیامک داده بودم و عمه مهناز رو هم دعوت کرده بودم خونه ی شکوفه

با همون حال نزارم رفتیم.(کرم و رژ و هرچی بلد بودم انجام دادم روی صورتم) و بهترین هام رو پوشیدم و از اون حالت میت و جنازه بیرون اومدم و رفتیم  و اونجا کلی با شکوفه و مهناز و اینا خوش گذشت .

شکوفه کلی عذرخواهی کرد که این مدت نیومده دیدنم و شنیده که خیلی بدحال بودم و اینا که گفتم گمشو بابا این حرفا چیه.من خودم دوس ندارم کسی تو این قیافه پف پفی منو ببینه .حالا هم بهتر شده قیافه ام که اومدم خونه تون

برگشتنی ساعت یک نصفه شب بود دم درشون علیرضا کوچیکه پسر مهناز درگوشِ مامان و باباش گفت که دوس داره با دایی حسین و خاله طیبه (یعنی من،یعنی خاله اش با داییش عروسی کرده.خخخخ) بره شب اونجا بمونه و مهناز وقتی شوهرش اوکی داد به ما گفت و گفت علیرضا آخه خاله طیبه مریضه که گفتم مهناز من با بچه ها زودتر خوب میشم بذار بیاد.بچه ام نیکان طفلی همیشه تنهاست و علیرضا نشست تو ماشین ما .هنوز مسافتی رو نرفته بودیم که شکوفه زنگ زد به بابای نیکان و گفت داداش میشه امیرحسین هم امشب بیاد خونه ی شما و حسین از من پرسید و من گفتم حتما بیاد بذار خوشی های بچه ام کامل بشه امشب و شکوفه گفت خودمون میاریمش خونتون

و ما که رسیدیم خونه تا من لباس خونه رو پوشیدم شکوفه رسید با پسرش و امیرحسین نمی دونست علیرضا هم هست و این سه تا وقتی فهمیدند سه تایی قراره با هم باشند بی نهایت خوشحال شدند.الهی من فدای هرسه شون.

دیگه از همون ساعت یک تقریبا بازی کردند تا حدود سه و نیم نصفه شب  و خدارو شکر ما طبقه پایینمون فقط پارکینگ هست و صدا به طبقه بالا هم نمیره .

فردا صبحش شنبه من باز هم با سردرد کُشنده بیدار شدم و برای بچه ها سفره ی صبحانه باز کردم با انواع چیزها که بلکه خوب بخورن اما هیچکدوم مثل آدم نخوردن و به سرعت رفتن سراغ بازی

منهم همش تو فکر رافی جونم بودم که عروسیش بود و هی قند تو دلم آب می شد و یکسره برای خوشی و خوشبختی و سعادتمندیش دعا می کردم و صلوات می فرستادم

و برای ناهار هم الان یادم نیست چی درست کردم ...آهان یادم افتاد خورش قیمه

دم ظهر مهناز و شوهرش و دخترش مهسا اومدن خونمون و گفتن دارن میره بنگاه و یه چیزایی گفت مهناز که من متوجه نشدم چون من علاقه ای به بحث های مالی و ضرر و بنگاه و سود و ....ندارم و نمی خوام بفهمم چی به چیه  فقط فهمیدم که گفت مهسا رو هم میذاریم اینجا میریم عب نداره؟؟ که گفتم بمونه که دختر تازه از پسر عزیزتره

مهناز رفت و هرکاری کردم ناهار نموندند و فقط یه چای خوردن.

بعد از رفتن مهناز ناهار بچه ها رو دادم  با مسابقه و باز هم نیکان اول شد از آخر

بعد خوابم برد روی راحتی دو ساعت و بیدار که شدم دوباره کلی بازی کرده بودند و کلا شنبه یه چیزی حدود صدو پنجاه بار خونه کن فیکون شد و من مرتب کردم بار آخر بابای نیکان دعواشون کرد و نق زد که من بدم اومد و یواشکی گفتم بچه هستن خب ولی اون جارو برقی کشید و نق زد و دوباره جارو زد و نق زد و موقع عصبانیت آی تمیزتر میشه که خدا می دونه

و اون موقع مهسا و علیرضا و امیرحسین هرسه اخمو رفتن روی مبل استیل سه نفره نشستن و فقط علیرضا که بزرگ تره زیر لب می گفت دایی تو چقدر بداخلاقی که البته داایی اصلا نشنید من فرداش به دایی گفتم و تذکر دادم دوباره

بعد چای دم کردم و این وسط مسطها چندبار هم علیرضا رو می فرستادم مغازه با کارتم می گفتم خوراکی می خرید برای همه شون یا دایی می رفت می خرید.مهسا که کلا همش گشنه بود.ماشالا تپل مپل هم هست

غروب هم همه با هم رفتیم بوستان آرش و توپ و دوچرخه رو هم بردیم و حسابی بازی کردن هم گل کوچیک هم تاب هم سرسره و برگشتیم.همه خوشحال و راضی بودن به جز نیکان کره خر


نیکان اخلاقشه .آخرش هم ناراضیه.چون می دونه کم کم وقت خداحافظیه شروع می کنه به بداخلاقی و نق زدن و دعواش میشه با باباش و کارهای خطرناک می کنه مثلا یه دفعه دست باباشو ول می کنه سرشو میندازه پایین با اخم می دوه میره اصلا یادش میره اینجا خیابونه ممکنه موتور و ماشین بیاد خدای نکرده....زبونم لال....

باباش عصبی شده بود می گفت این اولین و آخرین بار بود مسئولیت چندتا بچه رو قبول کردم گفتم آخه بجه ها طفلکی ها خوب بودن این بچه ی ما بود که لوس بازی درآورد گفت فرقی نمی کنه اعصاب این کارای نیکان رو ندارم

البته یه حرفی زده باباش خودش هم نظرش عوض میشه دلش برای بچه می سوزه .من می شناسمش و سالهاست باهاش زندگی می کنم

دیگه بازم هست بنویسم ولی دستها و انگشتم درد گرفته فعلا کافیه.خسته شدم

امروز هم بابای نیکان بعد از ساعت اداری قرار بازدید دادگستری داره و من خودم میرم خونه ی عزیز چون نیکان دوباره اونجاست طبق معمول همه ی این روزها  و احتمال زیاد بمونیم تا عصر  پیش مامان .البته شاید هم یک ساعت بشینم بعدش برگردیم خونمون.خسته ام چون دیشب  در مجموع سه ساعت هم نخوابیدم هم سردرد داشتم هم دل درد الکی الکی و باعث شد خسته بشم.




[ دوشنبه 28 خرداد 1397 ] [ 08:29 ق.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]

بابا آب داد

بابا نان داد

عشق داد

مهر داد

مهربانی داد

بابا مردانه پشت من ایستاد. بابا دستم را گرفت،کنارم نشست،بابا مرا بوسید

بابا خندید،اخم کرد،عروسک برایم خرید

بابا از علی مرتضی گفت.بابا قصه ها برایم گفت...گفت خوب باشم...عفیف باشم...مهربان باشم....بابا گفت از کسی انتظاری نداشته باشم...بابایم گفت به همه خوبی کنم اما انتظار چیزی نداشته باشم...بابا صفا...بابا کوهی افراشته....عاشق برای گریستن بهانه می خواهد

تو مرا طالب کمال بودی و من تورا صالح ترین بنده خدا و مهربان ترین انسان می دانم،به تو درود می فرستم و به وجود و نامت افتخار می کنم.تو در قلب من جایگاه ابدی داری.تو برای من همیشه وجود داری.

خدایا به من آن سعادت را بده که حق پدر و مادر خویش را فراموش نکنم و برای آنها فرزندی صالح  و اولادی شایسته باشم

 

خدایا پدرم را بیامرز که زمین تنها سیاره رنج پدر بود و بیامرز تمام پدران و   مادران خوب و مومن آسمانی  این سرزمین را که جایشان خالیست بدجور.

بابای بسیارمهربانم چشمهای تو غایبند که غریبم . چشمهای تو اگر غایب نبودند مرا اجبار به نوشتن و قلم فرسودن نبود!

بابای خوبم از همان جایی  که هستی از پیش خدا برای نیکان جوجوی من دعا کن .دعای تو الان از همیشه گیراتر است می دانم  و تو حالا از همه ما بیناتری و شنواتر.

کوچ خصلت آدمی ست اما تا آمدیم نفسی بکشیم ...تا آمدیم وجودت را حس کنیم ....تا آمدیم به خودمان بجنبیم تو رفته بودی و خیالمان در آسمان به دعایت گره خورد و دروازه دلمان پر شد از گل های غم و اندوه و دردی از پدر که در سیاهی شب نمایان شد.یادت گرامی و روحت شاد

یاد همه ی پدران و مادران آسمانی گرامی که حسرتشان در دلمان جاویدان شد.




[ چهارشنبه 23 خرداد 1397 ] [ 08:18 ق.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]

دیگر زمین را دوست نداشت بابای مهربان ِمرضیه

و انصراف خود را از ادامه ی سفر اعلام کرد.دلتنگ شده بود.دلتنگ روی ماه ِ خداوند.

دیگر زمین ِ خدا  را دوست نداشت و زیستن برایش سخت بود اما نمی دانست با رفتنش مرضیه ی عزیزمان هم مثل پروانه ای خواهد بود شکسته بال 

اما پدر دیگر زمین را دوست نداشت ،پدر می خواست محبوب آسمان ها باشد ،می خواست فرشته ی آسمانی باشد ،پدر اینجا راه ِ نَفَسَش گرفته بود،پدر کبوتر شد و به آسمان ها رفت.

روحت شاد بابای مرضیه .روحت شاد.

ما خیلی منتظر سلامتی تو بودیم .ما گمان نمی کردیم که دیگر به خانه ی خودت باز نگردی اما تو گویا آسمان را به زمین ترجیح می دادی

 تو گویا پرواز برایت شیرین تر از زیستن با آدم های زمینی بود،روحت شاد .

سفرت به آسمان ها با بدرقه ی فرشته های مهربان  الهی  و آسان باشد .


[ یکشنبه 20 خرداد 1397 ] [ 11:33 ق.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
فقط اومدم بنویسم
که چند روزه تمام عوارض دارویی که این مدت نوشته بودم کاملا مرتفع شده و من خوب خوبم.دستهام کاملا خوب شده.پاهام کاملا خوب شده.قند خونم نرماله هربار اندازه می زنم (البته متفورمین رو قطع نکردم فعلا). اصلا انگار نه انگار که من مریض بودم.فقط چشمهام اذیت میشن و سردرد می گیرم اونهم وقتی به گوشی نگاه می کنم که البته گوشی رو معمولا می ذارم کنار و خیلی کم بهش نگاه می کنم .
حالا منتظرم پف صورتم هم کم کم بخوابه و به شکل معمولی خودم دربیام.بعضی ها تو اداره می گفتن که تپلی بهت میاد و صورتت قشنگ تر هم شده و عمه مهناز نیکان هم می گفت ولی من همون صورت خودم رو دوس داشتم چون صورت خودم هم گرد هست به اندازه ی کافی و نیاز به پف و تپلی مصنوعی نداره.من صورت طبیعی خودم حتی اگر قشنگ هم نباشه رو دوست دارم و امیدوارم به زودی برگردم به همون شکل و چهره .
امیدوارم همه ی مریض ها مخصوصا اونهایی که همین الان من به یادشون هستم هرچه زودتر لباس عافیت و سلامتی بپوشند و خودشون و خانواده هاشون رو خوشحال کنند.من خوب خوبم خداروشکر
اونقدر خوب شدم که اتاق نیکان رو کلی مرتب کردم.کلی نظم دادم به کمدش.فقط دراور من مال نیکان شده که تو کشوهاش رو هنوز کامل مرتب نکردم که امروز مرتب می کنم ایشالا.به اندازه ی دوتا کیسه ی بزرگ زباله هم فقط خورده ریز شکسته از اتاقش جمع آوری کردم انداختم رفت.


بعدا نوشت:
جمعه شب بعد از افطار عمه مهناز ِ نیکان با بچه هاش اومدن خونه ی ما و کلی به نیکانم خوش گذشت.بچه ام دوسه ساعت حسابی با بچه های عمه اش بازی کردند و  اجازه دادم هرکاری دلشون خواست بکنند.بعد از رفتن عمه اینا اتاق نیکان اون اتاق قبلی نبود،کلا کن فیکون شده بود و ساعت یک نیمه شب دوباره یک بار دیگه همه چی رو از اول مرتب سازی کردم و کف اتاق هم چیپس و پفیلا و دونه های انگور بود که پخش بود که باباش جارو برقی کشید.
نیکان جانم هرجوری که تو خوشحال باشی ما خوشحالیم .هرجوری که به تو خوش بگذره به ما هم خوش می گذره.تو فقط شاد باش و شادی کن و بازی کن و خوش باش و از کودکیت لذت ببر عزیز دل مادر .هیچ چیز به اندازه ی شادی تو مامان را خوشحال نمی کند .

مهناز دختر بسیار خوش صحبت و گرم و خنده رویی هست و همسرش هم موجه و محترم و بنابراین همنشینی  و همصحبتی با مهناز و از هر دری سخنی گفتن با مهناز هم خیلی می چسبه .

[ جمعه 18 خرداد 1397 ] [ 11:50 ق.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]

دیروز که نیکان خانه ی مامان بود و خوش شانسیش دخترخاله هاش ثنا و ثمین هم اومده بودند اونجا و حسابی بهشون و به نیکانم خوش گذشته بود.ما هم ظهر از اداره نرفتیم سراغش .اول رفتیم خونه ی خودمون و بعدش که بابای نیکان نوبت دندونپزشکی داشت منو برد خونه ی مامان قشنگم .یکی دوساعتی اونجا بودم و آبجی سارا هم که روزه بود از شیفت اومده بود اونجا پیش مامان و البته اون ساعت مثلا خواب بود و اونجا بود و نیکان هم که از صبح با دخترهای خاله سارا مشغول بازی بودند،مامانم می گفت حسابی جیغ جیغ بازی و سرو صدا کردند ،البته اصلا ناراحت نبود ولی می گفت سرم رفته و داره می ترکه ماشالا که سر و صدا داشتن ،بهش گفتم خب زنگ می زدی من میومدم دنبال بچه ی خودم میگه نه بچه ی تو که خوبه این ثمین زیاد جیغ جیغوئه.طفلی ثمین...هیچکدوم جیغ جیغو نیستن مامانِ من مریض و حساسه ،این طفلی ها بچه ان خب.البته مامانم می گفت فردا دوباره بیان .اعصابش ضعیف شده ولی عاشق نوه هاشه

بعد من که اونجا هیچ کاری نمی کنم دیگه..آبجی سارای روزه پاشد خودش برنج دم کرد آبجی صدی نازنینم روضه و بعدش افطار دعوت داشت و اونجا نبود البته و ندیدمش دیروز ،بعد بابای نیکان از دندونپزشکی برگشت و ما رفتیم دوچرخه فروشی و دوچرخه ی قرمز نیکان رو براش خریدیم  و رفتیم خونه.یه کم نیکان تو پارکینگ بازی کرد بعد دیگه نیکان خیلی دوست داشت بریم بوستان آرش و از طرفی افطاری هم قرار داشتیم با دوستای من بیرون،خلاصه بچه می گفت کاش افطاری فردا شب بود و احساس می کرد اون و این همه خوشبختی محاله

دیگه از دوچرخه دل کَند و آماده اش کردم و خودم هم آماده شدم رفتیم محل قرار با دخترا (فست فود و رستوران باما)،البته که من اصلا از لحاظ جسمی شرایط رانندگی نداشتم و به بابای نیکان گفتم ما رو رسوند(نزدیک خونه ی ماست ) و اونجا هم خیلی خیلی با دخترای جوون خوش گذشت و تولد منصوره رو بدون کیک و شمع جشن گرفتیم.من سوپ شیر خوردم و نیکان کباب لقمه و ..کلا با برو بچ دخترای باحال (ناهیدزبر و زرنگ و شاد ، خدیج مهربون و باحال  ، انسی خندان ، ملی جون دختر خودم ، منصوره عشقم ،مرضی جون جون جونم  و دخترش ثنای شیرین زبون سه ساله )خیلی خوش گذشت

بعد دیگه دخترا رفتن ولی من یه کم بیشتر موندم تا نیکان هنوز یه ذره دیگه تو خانه ی بازی اونجا بازی کنه تا باباش بیاد

بعد نیکان خیلی دوس داشت امروز هم بره عمارت عزیز با دوچرخه اش که ما قبول نکردیم.الان هم اداره هست و خوابه.نوبت دندون پزشکی داره نیکان ولی نمی تونیم ببریم احتمالا کنسل می کنیم بیفته بعدا چون من اصلا توانش رو ندارم ببرم.به شدت پادرد دارم دوباره دیشب  تو خواب از اون پادرد ها اومد سراغم و الان زانوهام دارن منو می کشن و به سختی چند تا پله ی اول اداره رو هم اومدم بالا،غیر از اون چند روزه که اصلا هیچی نمی تونم بردارم دستم.همه چی از دستم میفته حتی سوئیچ حتی یه لیوان،اعتبار نیست به من ،بابای نیکان هم که قرار بازدید داره و نمی تونه ااون ساعت ببرتش دندونپزشکی

جمعه هم مثل امروز پام گرفته بود از سحر به این ور ولی ننوشتم.نوشتن دردی رو دوا نمی کنه.خودش کم کم خوب میشه دیگه.دیروز خوب بودم ولی.البته حالت های بدنیم نوسان داره پاهام خوب بود.

باز هم خدارو شکر .منتظرم زود خوب خوب بشم.داروهای کوروتم رو شروع کردم به کم کردن.البته دکتر دستورش رو داده بود کی و چطور کم کنم.سرخود نیست.


بعدا نوشت:

ساعت ۱۲ ظهر پاهام خیلی بهتر شدن

همینجور دارن خوب میشن.متوجه نمیشم چرا ولی تو خواب می گیره و تو روز به مرور خوب میشه 



[ یکشنبه 13 خرداد 1397 ] [ 08:31 ق.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]


امروز دوازده خرداد،روزی هست که منصوره جونم به دنیا اومده  و  از اولین روزی  که اومد سازمان و همکار شدیم محکم نشست توی دلم ،خیلی خیلی مهربون،بی شیله پیله ،صاف و دوست واقعی که میشه مثل خواهر روش حساب کرد .اولین روزی که اومد اداره پیش من و ملی اتفاقا یه سمینار دعوت داشتیم که با هم همگی رفتیم و خیلی خوش گذشت .چقدر تو گوشی هامون به هم تو سمینار همون روز اول عکس نشون دادیم.چقدر خانوم عزتی اونجا مدل عرفانی و اینا اشک می ریخت و دکلمه می کرد و مجری بود.البته خ عزتی همون خانومی هست که تو عروسی ها و مولودی ها  هم دعوت میشه  و  نرخ مجلسشون هم بالاست و متن آهنگ های شاد رو هم  متناسب با مجلس و حال و هواش بدون آهنگ خودِ ترانه می خونه و البته که خانوم خودشون دف زن و این چیزای مجاز همراهشون دارن(تو قسمت خانم ها )

حالا امروز تولد عشقم منصوره جونم هست .منصوره ی خیلی دوست داشتنی و قشنگ و baby face که دستپختش هم حرف نداره که واقعا می تونم بگم حیف بود اگه تو سازمان و رفیق های من نبود.

امشب بدون حرف پیش انشالا من و نیکان ،منصوره جونم،مرضی جونم و دختر شیرینش ثنا،ملی جون (گروه هم اتاقی های ما تو واتساپ ،البته منصوره اتاق ما نیست ولی چون منصوره واس ماس یعنی کلش واس ماس همیشه تو گروه ما محسوب مبشه) به اضافه ی خدیج به اضافه ی انسی قرار بوده بریم افطاری بیرون فست فودی رستورانی چیزی و نیکان هم به شدت منتظره،نیکان عاشق رفقای من ،گروه هم اتاقی هام هست.

آهان ریحانه جون هم با دختر ملوسش یاسمین کوچولو جزو دوستامون هست ولی معمولا با ما نمیاد بیرون زیاد شرایطش رو نداره .الان هم که دیسک گردنش عود کرده اصن یه هفته هست گردن بند طبی بسته و نمیومد سازمان و  الان هم با گردن بند بسته زیر مقنعه اومده ،شب هم با ما نمیاد بیرون

البته نمی دونم حالا تا شب چی بشه...ملی امروز اداره که نمیاد

به هر حال تولد دوست خوشگل و ناز و رفیق فابریک و همه چی تمومم  خیلی مبارک باشه.الهی امروز یه عالم تبریک پر احساس و برکت دریافت کنه.خیلی خوشحال باشه از الان تا سال دیگه.سال دیگه این موقع تولدش خونه خریده باشن و به هر چی آرزو تو دلش داره رسیده باشه .با آقاناصر همینجوری عاشقانه و عاشقانه تر زندگیشون برقرار باشه



[ شنبه 12 خرداد 1397 ] [ 09:57 ق.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
مامان قشنگم غروب مرخص شدند و برکشتن خونه ی خودشون.تو این فاصله من یکی دوبار رفتم روی ویبره و رعشه و هربار یه ساعت دراز کشیدم و خوب شدم.بعد دیگه مامان جونم که اومدن باز هم هنوز موندم تا  بابای نیکان هم آمد و توت فرنگی برای مامانم خریده بود بعدش رفتیم دوچرخه فروشی و نیکان یه دوچرخه قرمز سایز ۲۰ انتخاب کرد که قرار شد شنبه براش بخریم ایشالا
بعد رسیدیم منزل و  آش جو باز هم از تهیه غذای همسایه برای من خریدیم که البته برای نیکان و باباجونش برنج و کتلت قبلا آماده کرده بودم
از ساعت دقیقا چهار عصر هم کلا اینترنت گوشی من قطع شد ناگهان،هم داده ی گوشی،هم وای فا خونه ی مامان،هم اتصال به مبین و هر راهی که فکرش رو بکنید .الان هم فقط وبلاگ خودم باز میشه
از رافی جونم هم تشکر می کنم که بهم زنگ زد.خب من همیشه حضور مجازی پررنگ داشتم اما بابای نیکان میگه  انگار امروز اینترنت کلا اختلال پیدا کرده
یه چیز دیگه:
الان هیچ خوراکی دیگه به نظرم خوشمزه نیست،واقعا خوشمزه نمیاد دیگه هیچی دلم نمی خواد  دیگه یواشکی هیچی نمی خورم ولی وقتی میرم روی ویبره تا چیزی نخورم بهتر نمیشم.تصمیمم بر این هست که فقط آش جو و سوپ جو بخورم یه چند وقت،هرچند دیگه اینا هم خوشمزه نیستند ولی به هرحال مجبورم بخورم دیگه نمیشه که کلا هیچی نخورم.
ایشالا به مرور کوروتون هام کم بشه و به حداقل برسه راحت بشم از این همه احساس بد و معمولی و نرمال بشم ،یعنی همونی که یه پرس غذا برای دو وعده اش هم زیاد بود.یعنی همون که وقتی غذا رو می چشید دیگه سیر می شد.
فقط یه چیز هنوز خوشمزه مونده به طعم دهان من اونهم تو شیرینی های ماه رمضون ...البته نه زولبیا و چیزای دیگه که اصلا خیلی هم بی مزه هستن اما اخرین باری که از جعبه ی نیکان تو یخچال کش رفتم فقط باقلوا کوچولوهای پر از شیره ی شیرینش که قبلا ها دلم رو می زد به نظرم کمی خوشمزه بود یعنی مزه داشت
الان همه چی به نظرم بی مزه است.نه خوشمزه و نه بد مزه.باز هم خدارو شکر


[ پنجشنبه 10 خرداد 1397 ] [ 09:46 ب.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
با افتخار امروز که تعطیلم آمدیم خانه ی عزیز ،مامان جون قشنگم خوبندخداروشکر ولی کلافه و ایشالا پادردشون هم کمتر و مرتفع خواهد شد.زیارت می کنم چشمان سبز زیباشون رو و صلوات می فرستم به نیت سلامتیشون

دیشب هم افتخار داشتیم در شب تولد کریم اهل بیت، امام حسن مجتبی (ع)برای افطار میهمان آشپزخانه ی پر برکت  بی بی معصومه(ع) باشیم که توفیق شد با نیکان و پدرشون به زیارت بانو هم مشرف شدیم و خیلی خیلی فاز  خوبی بود.الهی استجابت دعاهامون در حق دیگران .آمین 
تی وی روشن کردیم الان و خانم شیلا خداداد همراه پسرشون مهمان خندوانه هستند(تکرار برنامه با صدای بسیار کم که تقریبا نمی شنوم) ، من در این فصل اولین باره که خندوانه رو می بینم الان
ساعت یک بعد از ظهر:
مامان قشنگم که با داداش علیرضای عزیزدلم و آبجی صدی نازنینم حدود ساعت اا رفتند بیمارستان و الان فعلا تو اورژانس بستری شده ،مامانم ناراحتی آسم (برونشیت)داره و برای همین  فکر می کنیم بی قرار و کلافه هم بود،همون حدود ساعت خودم هم تقریبا حالم بد شده بود و روی ویبره و رعشه رفته بودم به سفارش آبحی صدی عزیزم یه مقدار آش جوی نذری که داشتند  گرم کردم خوردم  و یه ساعتی دراز کشیدم و خوابم هم برد و وقتی بیدار شدم دیگه کاملا خوب شده بودم .
ایشالا مامان هم زودی تحت نظر پزشک داروبگیره (احتمال زیاد کورتون می گیره تزریقی) و البته آزمایش هم ازش گرفتن و زودتر سرحال بر می گردن خونه.
الان هم  مبین جان داره برای خودش و نیکان پیتزا درست می کنه .اتفاقا اصلا دلم نمی خواد



[ پنجشنبه 10 خرداد 1397 ] [ 07:36 ق.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 62 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

من طیبه هستم
صبورانه در انتظار زمان بمان. هرچیز در زمان خود رخ می دهد. حتی اگر باغبان، باغش را غرق آب كند، درختان، خارج از فصل خود میوه نمی دهند.
می تونم بگم بهترین سال زندگیم بود سال90. سالی كه با تحمل اضطرابهای شدید ،سالی كه بهترین سال زندگیم شد و بالاخره خداوند هدیه ازدواج من و بابای نیكان رو داد. فكر می كنید چی بود؟
بله خب نیكان ریزه بود .ما خیلی مطمئن نبودیم اما دكترها یكسره مارو امیدوار می كردند كه این بار ما بچه دار می شیم.اولش تشخیص داده بودند دختره ولی بعد پسر به دنیا اومد .شب اول بهمن ماه1390 كاكل زری ما كه هفت ماهه بود در تهران به دنیای ما اومد.با چشمهایی درشت،جستجوگر و دهانی باز تا آخر.بهت گفتم خوش اومدی عزیزم قدم بذار توی دلم نه روی چشمم .تموم روزهای خوب من از اون روز شروع شد.
لذت بخشه دیدن بالندگی تو درست مثل ثبت جای پای خودمان در عمقی از برف.بچه نیستی كه گلی غنچه ای.top baby .خوش گریه و با كلاس.نوید لحظاتی خوش .رنگین كمان حتی نه زیباتر و حتی باشكوه تر از رنگین كمان.دل ویران و خسته مان را آباد می كنه عشق این طفل نازنین.دلم جایگاه مهر این پادشه خوبان.ژاله صبحگاهه.چطور قربون صدقه ش نروم آخه.نمی تونم. باید بگم كه خیلی دوستش دارم.خیلی .هرچقدر خسته باشم و گرسنه و تشنه اولین اولویتم نیكانه .منـتت رو هم دارم عزیزم.

هله نومید مباش
چو تورا یار براند
كه نه فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد
برو و صبر كن آنجا
كه پس از صبر تو را
او به سر سور نشاند
و اگر بر تو ببندد
همه ره ها و گذر ها
ره دیگر بگشاید
كه كس آن را نداند
ره دیگر بگشاید

خداوندا من از جایگاه خویش در این جهان خرسندم تو هم از من خرسند باش حتی اگر من زیاد هم سپاسگزار نبوده باشم . ضیافتی ست حضور تو در زندگانیم.با فكر حضور تو شادم و در ضیافت شاهانه ات غرقم.خدایا همه چیز گذارست فقط وجود تست كه نامیراست .هر افتادنی كه از سوی تو باشد برخاستنش حتمی ست .من به این حقیقت ایمان دارم كه تو دستم را گرفته ای و من اینك ایستاده ام كه نه...به سوی تو در حركتم.خدایا این اندك نیایش قلبی را ازمن بپذیر. تو در دور دست ها نیستی این منم كه گاها از تو فاصله می گیرم و دور می شوم اما بدان محبوب ترین محبوب قلب شكسته ام تویی.هنوز بغض می كنم،هنوز می گریم،هنوز می خندم،هنوز گاهی دلتنگ می شوم همه اینها نشانه حضور توست ای یگانه زیبا.


دنیــا فقط از بهــر ِ نیکان پای برجا شد

از بهر ِ نیکان جمله هستی نیز برپا شد

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

دانلود آهنگ جدید

پیچک