پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت
ورود دوستانی که دوستم ندارند یا کمتر دوستم دارند ممنوع.احساس متقابل است
قالب وبلاگ

باران می بارد و من شیشه های پنجره ی اتاقم را بیشتر دوست دارم.شیش ها خیس شده و دانه دانه ی باران روی آن نقش بسته.

باران می بارد و من به یاد کوچکِ دلبندم،جانِ شیرینم"نیکان" می افتم که هر صبح آهنگ چشمانش تمام معادله های زندگی ام  را موازنه می کند.نیکانم تو غزلی ،تو تفسیر دریائی،تو بارانی ،تو یادگار باران های الهی هستی بر زندگی من

نیکانم الان باران می بارد در سومین روز اردیبهشت ماه بهار و از طیبه اردیبعشقی یک مادر ِ شاعر برای توی نازنین نقش و نگارم می سازد

نیکان جانم تو همان سیب جادویی هستی که با آب پاک باران شستشو داده شده ای و من و پدرت را دوباره زنده کرده ای .تو با چشمان درشت و مژگان بلندت شاهکار خلقتی عزیزم.

از تو ممنونم نیکان

از تو ممنونم خدای نیکانم




[ دوشنبه 3 اردیبهشت 1397 ] [ 01:21 ب.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]

صبح رفتم پیاده روی بوستان

دوباره انتهای مسیر اون آقای آشنا رو دیدم و با هم سلام علیک کردیم و با لبخند گفت خانم تی تی هان چیه آهنگ و قدم زدن و ....منهم لبخند زدم بهش و گفتم شرمنده شما از همکارای منابع طبیعی هستید آخه هرچی فکر می کنم اسم شریفتون یادم نمیاد و  ایشون گفتن نه...من فلان داروخونه کار می کنم و چندسال پیش اونجا با هم آشنا شدیم یادتون نیست ؟؟ ومن درحالی که هیچی یادم نبود با لبخند گفتم بله بله یادم هست که چقدر بهتون زحمت می دادم (اون وقت ها خیلی مریض بودم و همیشه دکتر و داروخونه) بعد پرسیدم یعنی از اونجااااااااااا تشریف میارید اینجا برای پیاده روی؟؟آفرین  که ایشون فرمودن دخترم رو میارم دانشگاه این طرف و از فضای زیبای اینجا استفاده می کنم و کمی پیاده روی می کنم و از هوای بهار لذت می برم  که گفتم خیلی هم عالیه و بعد هم خداحافظی و از هم جدا شدیم و هرکی رفت سوی خودش

از این به بعد باید نجیب تر برم و بیام .دیروز که پیاده روی بودم خدیجه و انسی از روبرو داشتند برمی گشتند من هم با چادر لبنانیم بودم براشون از دور حرکات موزون در کردم تا رسیدیم به هم بعد نگاه کردم پشت سرم دیدم خدارو شکر کسی نبوده این بچگی کردن من رو ببینه مثلا مثل امروز اگه این آشنای قدیمی که دقیقا انگار پشت سر من در حرکت بوده و من غافل بودم و من رو با اون حرکات جلف با اون چادر جلف تر می دید چی با خودش می گفت؟؟احتمالا می گفت خانوم تی تی  اول برو کلاس رقص بعد بیا فضای عمومی رو با حرکات ناموزون خودت منور بفرما

البته معمولا بچه ها (ملی اینا) به من میگن این تی تی کلا دوسه تا حرکت بلده که دائم اون ها رو تکرار می کنه با هر آهنگی (روضه یا مولودی،غمگین یا شاد،تیزر فیلم ها یا موسیقی متن فیلم ها و.....یا اصلا بدون آهنگ .البته  راست میگن تی تی قادره همون چندتا حرکت رو انجام بده و  سرخوش و بی خیال از همه ی بی رحمی های روز و روزگار و اختلاف طبقاتی و رنگ و نژاد و منم منم کردن ها و فارغ از هرگونه جانبداری از هر مکتبی با هر ایسمی اعم از ناسیونالیسم یا ......فقط با تکیه بر ذات پاک و لایتناهی و نامیرا و ماندگار الهی سرخوش و سرحال زندگی کنه.

خدایا منو بابت  کمتر قدردان بودن های گاه و بیگاهم ببخش.

الان هم که دوساعتی هست بارون بسیار زیبایی درحال باریدنه خدارو شکر و صدای شرشرش از پشت پنجره موسیقی بسیار قشنگی هست که روحم رو نوازش میده.خدایا تو زیبایی و زیبا پسند و من هم طرفدار پرو پاقرص تو.من تو رو می پسندم و می پرستم و ازت بسیار ممنونم برای همه چیز.همهی حس های خوبی که  دارم و قدرش رو زیاد هم نمی دونم


این تک بیت  هم تقدیم به دخترم باران:

راز دریا چیست ابر ارغوانی ،دخترم باران

تو در من قطره ای هستی بگو از قصه ی باران



[ دوشنبه 3 اردیبهشت 1397 ] [ 11:48 ق.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]

امروز هم با هوای بسیار خوب و زیبای اردیبعشقی شهرم هوش از سرم پرید و راهی بوستای زیبای علوی شدم با همراهی صدای گرم و معجزه آسای هایده ی عزیز

و بعد سرحال آمدم پشت سیستم و گزارش محوله رو تکمیل کردم و همراه با نمودار و پاره ای توضیحات و درشت نمایی و چرت و پرت های دیگه تحویل دادم رفت.عصری باید برم مدرسه نیکانم جلسه ی مامان ها و بعدش هم مولودی دعوتم که با نیکان عزیزترینم خواهم رفت ایشالا.

خیلی بازار لازم هستم ولی فعلا فرصت ندارم.البته برای خودم یه چیز کوچولو لازم دارم اما دوسه تا چیز دیگه هم برای دوسه تا عزیز دل دیگه دلم لازم داره که تهیه کنه.

این دوسه روز نیکان مریض بود نشد برم خونه ی مامان چون می ترسیدم مامان ازش بگیره  آخه بدنش خیلی ضعیف شده ،امروز هم وقت نمی کنم  فردا هم باید بریم خونه ی نرگس که برای دخترش نیکاخانم  یه نی نی داداش به  دنیا آورده و از طرفی دلم برای مامانم خیلی تنگ شده

برنامه ی خودم این هست که فردا بعد از خونه ی نرگس برم خونه ی مامان هرچند یه مسیر نیستن  ولی دیرتر از اون دیگه طاقت ندارم.


[ یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 ] [ 02:07 ب.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
خداروشکر نیکان خیلی بهتره.هرچند مریضیش خیلی بد شروع شد ولی خداروشکر خیلی قشنگ داره خوب میشه.
دیشب به جشن تولد آقامتین۴ساله بردمش و الحق و الانصاف که سنگ تموم گذاشته بودن برای شادی ...اشتباه برداشت نکنید منظورم پذیرایی نیست که البته پذیرایی هم خوب بود ولی منظور من از سنگ تموم شادی و سرور فوق العاده ای بود که در جشن تولد بچه بود و واقعا جای تحسین داشت.
امروز هم موندم خونه در مرخصی و با نیکانم خوابیدیم تا اینکه آبجی تماس گرفت و گفت مبین راه افتاد سمت خونتون که منهم پاشدم و به بچه صبحانه دادم و حاضر شدیم و با پسرخاله اش رفتیم سینمای سرکوچه مون و فیلم قشنگ "فیلشاه" رو دیدیم و بچه ام حسابی لذت برد.
از دیشب همه(هم خانواده بسیار مهربونم و هم دوستان عزیزتر از جانم) در حال تبریک گفتن هستند که از همه مخصوصا خواننده هام تشکر می کنم.امیدوارم همه تون ۴۴ سالگی مثل خودم سرخوش باشید و خوشحال.
من ۴۴ سالگیم رو دوست دارم و اگر عمری باشه منتظر۵۵ و ۶۶ و ۷۷ و ....پررو هستم ادامه میدم همراه با نیکانم و دیگر عزیزانم ۸۸ و ۹۹ و ...هستم.
امسال یه عزیزدل دیگه هم تولدم رو تبریک گفت که تا به حال تبریک نگفته بود البته سالیان زیادی هست که با هم آشنا هستیم و از گذشته ی دور برام عزیز بوده..... عزیزه چون فکر می کنم صداقت داره چون فکر می کنم  به شعور خودش و شعور مخاطبش احترام میذاره.
بابای نیکان می گفت برای تولدت از این بعد تا اخر سال خونه رو من جارو می کنم گفتم باباجون تو که همیشه خودت جارو می کنی ولی ممنون بعد یه کم حرفای عاشقانه زد که گفتم ببین می دونی که من نمی تونم زبونی باهات حرف بزنم ،من فقط می تونم بنویسم ،بیا تلگرام و بعد رفتیم تو تلگرام باهم حرف های عاشقانه زد و من بهش گفتم برای من فقط بودنت و سالم بودنت کفایت می کنه و من هیچ انتظاری از تو ندارم.


[ شنبه 1 اردیبهشت 1397 ] [ 08:49 ب.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]

44 عدد قشنگی است

دو تا 4 دوست داشتنی که کنار هم قرار گرفته اند

یادم به دختر کوچولوی ریزه ای 4 ساله  می افتد با موهای صافِ صاف و بلند تا کمر ،دختری که نوشتن بلد نبود اما خواندن بلد بود و عشق کتاب داستان بود که در هشت سالگی یکی از عاشقان سینه چاک سیندرلا و زیبای خفته  شده بود

در 6 سالگی جزء سی ام قران را حفظ بود ،آرزو داشت چادر داشته باشد(برعکس حالا) ولی خجالت می کشید از مامانش بخواد چیزی براش تهیه کنه که گرونه و در حسرت چادر مشگی اونهم چادر عربی بود(خیلی خر بود خدائیش) .آرزو داشت جلوی موهاش رو چتری کوتاه کنند براش اما مامانش تعصب داشت روی موهای دخترهاش و باید موهای دخترهاش یک دست بلند می بود و همیشه بافته شده که خدارو شکر این یکی رو طیبه حریف بود و زبل و خیلی وقت ها از زیر دست مامانش در می رفت آخه طیبه عادت داشت موهاش همیشه رو شونه هاش پخش باشه و به قول دوستش لیلی فکر می کرد موهاش الماس نوره

 بالاخره در 8 سالگی برای اولین بار دوست جنوبی ِ مامانش برای طیبه و خواهر کوچیکش سارا چادر عربی دوخت و طیبه فکر کرد الان همه ی شهر کار و زندگیشون رو ول کردن دارن طیبه رو تماشا می کنند با اون همه ابهت  تو چادرش

در14 سالگی دیگه خودش عاشق موهای بافته پرپشتِ خودش بود و از خودش مثل همه ی دخترهای نوجوون دیگه جلوی آینه  به شدت لذت می برد یعنی ولش می کردی یا جلوی آینه بود یا جلوی دربِ  شیشه ای بزرگ آشپزخونه که تو حیاط بود چون اون درب، جای آینه قدی رو براش پر می کرد.اون وقت ها توی دلش خیلی خودشیفته بود البته به رنگ چشمهای خواهرش و مامانش  و پوست های بسیار سفید اون یکی خواهراش هم خیلی حسرت می برد

در17 سالگی برای اولین بار رفت سالن زیبایی و برای عروسی خواهرش موهاش رو آرایشگر پشت سرش براش جمع کرد که بهش میگن شینیون(بدون  آرایش صورت)

در 18 سالگی برای اولین بار جلوی موهاش رو چتری کوتاه کرد

در25 سالگی برای اولین بار آرایش صورت کرد(رژلب زد)

...

...

از عاشقی هاش نمی نویسم.از دلدادگی هاش نمی نویسم.از خواستن ها و نخواستن های دوران تینجریش تا ازدواجش نمی نویسم چون قبلا بارها تو وبلاگم نوشتم

از ترس هام تو زندگیم  نمی نویسم.عشق ها ،ترس ها و بغض های زیادی با خودم داشتم.

بگذریم....

در 27 سالگی ازدواج کرد

در ۳۱ سالگیش اتفاقی که همیشه از اون می ترسید افتاد....بزرگ ترین عشق و حامی زندگیش رو از دست داد و برای همیشه یادش چشمای طیبه رو خیس و صورتش رو نمدار کرد.پدری که طیبه از خردسالی همیشه سعی کرده بود مثل اون باشه و شبیه اون رفتار کنه.محترم ترین آدمی که روی زمین می شناختمش....

در37 سالگی خداوند به طور ویژه بهش نگاه کرد (خیلی خیلی فراتر از شایستگی طیبه)و قشنگ ترین احساس دنیا رو تو وجودش ریخت هرچند من معتقدم همه ی دخترها ذاتا مادر به دنیا میان.اما سال 1390 در37 سالگی خداوند ،بهشت را زیر پای من که نه ،توی زندگیم آورد و من خودم رو شادترین و خوشبخت ترین زن روی زمین  می دونم.بهترین هایم تقدیم نیکان باد.پاک ترین لذت زندگی من هست نیکان


من در 44 سالگی وقتی یه بچه 6 ساله دارم احساسم میگه خودم هم 6 ساله هستم.همونقدر شاد همونقدر پرهیجان همونقدر عاشق زندگی .نیکانم می پرستمت عزیزم،ممنونم که با صدای کودکیت قلبم رو هر روز و هروز به خودت عاشق تر می کنی مامانی.دنیا رو با تو دوست دارم .دعاها و نجواهای شبانه ی تو رو دوس دارم.شیطنت های پسرانه  اما لوس و ننر تو رو خیلی دوست دارم.وقتی من و تو همدیگه رو نگاه می کنیم از چشمهامون کلام عاشقانه سرازیر میشه ...این رو هم تو می می فهمی و هم من .برای من دنیا با تو خیلی خیلی قشنگه .حالا می دونم رسالت من از بودن توی این دنیا چی بود؟؟ تو رو دیدن و بوسیدن و عاشقت شدن....قلبم فدای تو عشقم نیکان

امروز اول اردیبهشت1397 با خوشحالی فراوان  و تشکر ویژه از  خداوند کیوان و گردان سپهر   فروزنده ی ماه و ناهید و مهر    هورااااااااا 44 ساله شدم. 




[ شنبه 1 اردیبهشت 1397 ] [ 12:00 ق.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
خداروشکر داروهای نیکانم دارن اثر می کنند و انگار نیکان امروز بهتره و بازی هم می کنه ...الهی شکر.البته فردا به احتمال زیاد من مرخصی می گیرم و اداره نمیرم و نیکان هم مدرسه نمیره که صبح استراحت کنه چون ساعت یازده صبح هم تو سینمای سر کوچه مون بلیط سینما رزرو کردیم که بعدش هم زود بیاییم خونه مثل اینکه دوهفته ای هست که فیلشاه اکران میشه ولی ما خبر نداشتیم باز هم دم مبین پسرخاله ی نیکان گرم که خبرداد و بلیط برامون گرفت وگرنه من با اینکه هرروز از جلوی سینما رد میشم میرم اداره ولی توجه به بنرهاش نداشتم و هربار که تی وی شبکه پویا تبلیغش می کنه بچه ام می گفت مامان پس کی این فیلم رو میارن قم؟؟؟
میگم چقدر هم همه ی سئانس های همه ی روزهاش پر هست؟؟!!!!!
خدایا شکرت که بچه داره بهتر میشه.خدایا شکرت که داره به داروهاش جواب میده.

[ جمعه 31 فروردین 1397 ] [ 04:02 ب.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
دیروز که از مدرسه برگشت و ماهم از اداره و بعد هم خوابش برد غروب دیگه بچه بی حال بود بعد تب کرد و هی تبش بالاتر رفت.طفلکم رو شربت بروفن دادیم.شیاف دیکلو براش استعمال کردیم ....شب تا صبح هم باباش بیدار مونده بود و حواسش بهش بود.صبح هم که باباش رفت اداره خودم حواسم بهش بود بچه ام می گفت سرم درد می کنه حدود ساعت ۱۲ دوباره دوتا قاشق بروفن دادم اما بچه می لرزید باباش که اومد بردیمش بیمارستان کودکان و اونجا معاینه شد و دکتر گفت هم گوش ها و هم گلو عفونت دارند و آنتی بیوتیک ۱۲ ساعت یکبار داد و شیاف استامینوفن۳۲۵ ....الان بهتره داره تی وی کانال پویا می بینه 
امروز دخترخاله باباش (زیبا خانم که واقعا زیبا و قشنگه ) زنگ زد و به طور سفارشی و خاص دعوتمون کرد برای فردا شب جشن تولد پسرش متین که ۴ ساله میشه و گفت جشن مفصلی دارن بهش گفتم نیکانم تب داره ایشالا خوب بشه حتما میارمش گفته طیبه جون من تو رو ویژه دعوت کردم حتما خوبش کن و حتما بچه رو بیار و خودت هم بیا از طرفی شنبه ساعت ۱۱صبح هم بلیط سینما رو برای فیلم فیلشاه پسرخاله مبینش برای خودش و خودم و نیکان رزرو کرده و نیکانم به شدت منتظره که بره سینما و فیلم مورد علاقه شو ببینه.امیدوارم نیکانم زودی خوب بشه و بتونه به برنامه هایی که براش در نظر گرفته شده برسه.البته همین الان نیکان اومد بغلم و هنوز چقدر گرمه...الهی دورش بگردم میگه مامان به نظرت من خوب میشم برم تولد ؟؟من خوب میشم برم سینما فیلشاه ببینم؟؟گفتم مامان قربونت بره داروهات رو به موقع بخور ایشالا خوب میشی تولد هم نرفتی عب نداره ولی سینما حتما می برمت.
خلاصه که سرمای بی موقع بهاری کارخودش رو کرد و بچه ی ضعیف من رو دوباره مریضش کرد

[ پنجشنبه 30 فروردین 1397 ] [ 04:36 ب.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
امروز صبح تو اداره فقط سردم بود و لرزیدم تا خود ظهر و از سرما چشمهام بسته می شد خودبه خود و سیستم های گرمایش هم که خیلی وقته تبدیل شدن به سرمایش و نمی شد روشن کرد.پتو ژله ایم رو انداخته بودم روی دوشم پشت میز و چشمهام بسته می شد.هرچقدر سعی می کردم چشمامو باز نگه دارم نمی شد و نتونستم اصلا به سیستم نگاه کنم.
حتی سمیه کوچیکه که مهمان بود سازمان ما و درسال ۹۷ برگشته بود استان خودشون امروز اومد برای خداحافظی بازهم نتونستم درست باهاش خداحافظی کتم و معذرت خواهی کردم که چشمام باز نمیشن.
ملیحه هم که ماموریت اموزشی هست روزهای فرد و امروز نیومده بود.مرضی هم با دخترش ثناخانومی سرما خوردند نیومده بودند اداره
من بودم و منصوره جون که خیلی کارش زیاد بود ولی چندبار اومد بهم سرزد ولی من همش خواب بودم و ریحانه خانم که اون هم مثل من خیلی سردش بود و خوابالو اما باز هم اوضاعش به مراتب از من بهتر بود.در مجموع از خودم راضی نبودم
آهان.....ملی و منصوره هردوشون در آزمون دکترا مجاز به انتخاب رشته شدند  و خیلی خوشحالم کردن.تا اینجای کار که عالیه امیدوارم از این به بعدش هم خوب بدرخشند و موفق باشند مثل همیشه
ساعت دوازده و نیم بود که شکوفه زنگ زد و راجع به مدرسه ادب پرسید که بعدش من هم انگار از خواب زمستانی بیدار شدم پاشدم مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم یه مدرسه نزدیک اداره رو دیدم که به نظرم بد نبود و حالا قراره فردا صبح با نیکان و باباش هم بریم و مدرسه رو ببینیم و دوباره با مدیر مدرسه صحبت کنیم مجدد البته من امروز خودم با معلم کلاس اول و آقای مدیر صحبت کردم ولی آقای مدیر گفتند که ایشون هم باید نیکان و باباش رو و متقابلا بچه و پدر هم مدرسه رو ببینند بعد تصمیم بگیریم
تعداد بچه های کلاس تو این مدرسه حداکثر ۱۵ تا ثبت نام می کنند و این حسن مدرسه هست ولی wc تو سالن بغلی هست که باید از فضای باز بچه رد بشه بره و این منو می ترسونه چون ممکنه بچه ام همونجا سرما بخوره دوباره

[ سه شنبه 28 فروردین 1397 ] [ 09:39 ب.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
امروز ظهر میهمان داشتیم چه میهمانانی.....همشون عالی و درجه یک 
اما فردا سر صبر و حوصله مفصل می نویسم.ممنونم از عزیزان دلم منصوره ،مرضیه و دخترنازش ثنا،ملیحه ،ریحانه و دختر زیبا و پرنسس گونه اش یاسمین 
و ممنونم از همسران این دوستان خوبم بابت همکاری و همدلی با عزیزان دلم که یه روز بسیار خاطره انگیز و شاد رو برای من و نیکان رقم زدند.
ایشالا دوستی هامون همیشه همینطور بی آلایش و بی غل و غش و عاری از هرگونه بغض و حسد و همینطور سرشار از مهر و محبت باشه که دوست خوب کیمیاست و مثل خانواده ی خود آدم می مونه .من که خاطر دوست هام رو خیلی می خوام و خیلی خیلی دوستشون دارم.برای همه شون آرزوی سلامتی و سعادتمندی و رسیدن به بقیه ی آرزوهاشون رو دارم.
بچه ها دوستتون دارم
بعدا نوشت:
سورپرایز شدن نیکان توسط دوستای خوبم خیلی عالی بود.به خدا دوستهای من تک هستند.خدایا کمکم کن هیچوقت محبت های خالصانه شون رو از یاد نبرم و ناسپاس نباشم.

[ دوشنبه 27 فروردین 1397 ] [ 11:28 ب.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]

چهارشنبه شب داداش علیرضا جونم با بچه ها اومدن خونمون.خوب بود خیلی

پنج شنبه عصر رفتیم پیش مامانم بعدش پیش مامانش اینا.به نیکان خیلی خیلی خوش گذشت و به من هم کنار عمه های نیکان

جمعه شب خونه ی عمه اعظم ِ نیکان دعوت بودیم که به نیکان با بچه ها خیلی خیلی خوش گذشت

و شنبه عصر رفتیم خونه ی مامان و بعدش هم دوست مجازیم که آقا هست طبق قرار قبلی  همراه با خانمش(نمیگم کیه) اومدن خانه ی ما و خیلی خیلی خوشحالمون کردن.خیلی خونگرم بودند و البته خجالتی و محجوب .یه ساعتی با هم بودیم و برای اولین بار خوب بود هرچند تایمش کم بود .امیدوارم این دیدارها ادامه پیدا کنه و  این زوج دوست داشتنی  خوشبخت و عاشق  همیشه و همیشه افتخار بدن و تشریف بیارن خونمون .



منصوره جون جون جونم دوستت دارم.عاشقتم.آقا ناصر خیلی آقایی. مخلصیم .مرسی که ما رو قابل دونستید .ممنون

ایشالا تا باشه رفت و آمد با دوستان باشه اونهم چه دوستی چه عزیزی ....عشقند به خدا.مهربان ،باصفا،صمیمی و خودمونی .خدایا دوستان من نعمت های بزرگی هستند که خودت در زندگی من و در سر راه من قرار دادی .ازت ممنونم به خاطر داشتنشون.دوستان جوان من باعث میشن من هم احساس نشاط و جوانی داشته باشم .من با دوستانم خوشم و جوان و سرحال .خدایا مرسی



بعدا نوشت:

منصوره جون دوست جون جونی و رفیق گرمابه و گلستانم هست و تو اداره باهم هستیم البته تو یه طبقه هستیم اما نه یه اتاق ولی جاهای خالی کاری رو تو اتاق ما سپری می کنیم با حرفهایی از هر جنسی که فکرش رو بکنید.خیلی خیلی دختر خوبیه.ضمنا خواهرم طاهره هم عاشقشه.آقا ناصر هم شوهرشه که از وفتی وبلاگ زده تبدیل شده به دوست مجازی من.خخخخخخ ولی اما......هردوتاشون خیلی با شعورن و چقدر به هم میان هزارماشالا.چشم بد از زندگیشون دور باشه و همیشه خوشحال باشند و عاشق الهی




[ یکشنبه 26 فروردین 1397 ] [ 01:50 ب.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 57 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

صبورانه در انتظار زمان بمان. هرچیز در زمان خود رخ می دهد. حتی اگر باغبان، باغش را غرق آب كند، درختان، خارج از فصل خود میوه نمی دهند.
می تونم بگم بهترین سال زندگیم بود سال90. سالی كه با تحمل اضطرابهای شدید ،سالی كه بهترین سال زندگیم شد و بالاخره خداوند هدیه ازدواج من و بابای نیكان رو داد. فكر می كنید چی بود؟
بله خب نیكان ریزه بود .ما خیلی مطمئن نبودیم اما دكترها یكسره مارو امیدوار می كردند كه این بار ما بچه دار می شیم.اولش تشخیص داده بودند دختره ولی بعد پسر به دنیا اومد .شب اول بهمن ماه1390 كاكل زری ما كه هفت ماهه بود در تهران به دنیای ما اومد.با چشمهایی درشت،جستجوگر و دهانی باز تا آخر.بهت گفتم خوش اومدی عزیزم قدم بذار توی دلم نه روی چشمم .تموم روزهای خوب من از اون روز شروع شد.
لذت بخشه دیدن بالندگی تو درست مثل ثبت جای پای خودمان در عمقی از برف.بچه نیستی كه گلی غنچه ای.top baby .خوش گریه و با كلاس.نوید لحظاتی خوش .رنگین كمان حتی نه زیباتر و حتی باشكوه تر از رنگین كمان.دل ویران و خسته مان را آباد می كنه عشق این طفل نازنین.دلم جایگاه مهر این پادشه خوبان.ژاله صبحگاهه.چطور قربون صدقه ش نروم آخه.نمی تونم. باید بگم كه خیلی دوستش دارم.خیلی .هرچقدر خسته باشم و گرسنه و تشنه اولین اولویتم نیكانه .منـتت رو هم دارم عزیزم.

هله نومید مباش
چو تورا یار براند
كه نه فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد
برو و صبر كن آنجا
كه پس از صبر تو را
او به سر سور نشاند
و اگر بر تو ببندد
همه ره ها و گذر ها
ره دیگر بگشاید
كه كس آن را نداند
ره دیگر بگشاید

خداوندا من از جایگاه خویش در این جهان خرسندم تو هم از من خرسند باش حتی اگر من زیاد هم سپاسگزار نبوده باشم . ضیافتی ست حضور تو در زندگانیم.با فكر حضور تو شادم و در ضیافت شاهانه ات غرقم.خدایا همه چیز گذارست فقط وجود تست كه نامیراست .هر افتادنی كه از سوی تو باشد برخاستنش حتمی ست .من به این حقیقت ایمان دارم كه تو دستم را گرفته ای و من اینك ایستاده ام كه نه...به سوی تو در حركتم.خدایا این اندك نیایش قلبی را ازمن بپذیر. تو در دور دست ها نیستی این منم كه گاها از تو فاصله می گیرم و دور می شوم اما بدان محبوب ترین محبوب قلب شكسته ام تویی.هنوز بغض می كنم،هنوز می گریم،هنوز می خندم،هنوز گاهی دلتنگ می شوم همه اینها نشانه حضور توست ای یگانه زیبا.


دنیــا فقط از بهــر ِ نیکان پای برجا شد

از بهر ِ نیکان جمله هستی نیز برپا شد

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

دانلود آهنگ جدید

پیچک