پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت
ورود دوستانی که دوستم ندارند یا کمتر دوستم دارند ممنوع.احساس متقابل است
قالب وبلاگ
منتظرت هستم که بیایی
زودتر بیا
تا در لحظه ی ملاقات تو 
آتشفشان شوم
بی شک ،حساس تر می شوم
و هزاران مرتبه 
به آئینه می نگرم
هزاران مرتبه تا آمدنت 
خوش آمدی عزیزدلم را 
با خود تمرین خواهم کرد
اما باز هم می دانم
تو را که ببینم 
دست و پا که هیچ....
همه جای شهرم را نیز 
گم می کنم
لیلی عزیزترین دلم
لیلی جون جون جونم بدجور بی تابت شده ام.زود بیا.دارم از نیامدنت یخ می زنم لیلی.
بیا لیلی

[ جمعه 29 دی 1396 ] [ 12:07 ق.ظ ] [ طیبه ، لاله ] [ نظرات ]


خدا قبول کنه امروز تا الان نونم حلاله

حسابی دارم کار انجام میدم و لذت می برم.اینجا هم سر می زنم خب


برای سرزمینم ایران:

در ساحل اما
پرندگانی زندگی می کنند
که از چشمان تو زنده شده اند
و غروب در سوگ تو طلوع خواهد کرد


[ چهارشنبه 27 دی 1396 ] [ 11:21 ق.ظ ] [ طیبه ، لاله ] [ نظرات ]

امروز دوباره اداره بودم

خوب بودما!!!!!!!..ولی الان دوباره ..

عصری ساعت شیش نوبت سونوگرافی دارم.مامان رو صبح بردند آزمایش هاش رو داده .الان هم آناهیتا پیشش هست

آناهیتای 15ساله خیلی خانوم تر  شده (خیلی خیلی محجب شده تر شده ولی شیک و ساده ،نماز اول وقت و با متانت کامل،کتاب های متفرقه ای که می خونه فقط زندگی نامه ی شهدا،گوشی رو گذاشته کنار و اصلا نه شماره داره و نه گوشی و هیچ علاقه ای هم نداره،در واقع هیچ شباهتی به همسن های خودش نداره ،خیلی خیلی حرف گوش کن و به شدت سازگار و هیچ توقعی هم نداره طفلی)

بعدا نوشت:

همونطور که خانم دکتر طیبه حدس می زد سونوگرافی مثبت بود.مبارک باشه

وای اصلا حواسم نبود سنگ ریزه ی بی ارزش ۸ میلیمتری که تبریک و تهنیت نداره،الماس که ندارم،آشغال سنگ دارم که باید برم سنگ شکن...والا


بعداتر نوشت:

سه شنبه و پنج شنبه هم بابای نیکان امتحان پایان ترم داره بعدش به قول نیکان ما یه سر و سامونی می گیریم"انگار نیکان داره درس می خونه سختی می کشه..والا. بابای بیچاره اش داره زحمت می کشه نیکان میگه بابا ایشالا امتحاناتت تموم بشه ما یه سرو سامونی بگیریم خخخخخخخخخ"



[ دوشنبه 25 دی 1396 ] [ 01:16 ب.ظ ] [ طیبه ، لاله ] [ نظرات ]
سلام 
این پست رو این موقع شب گذاشتم که بپرسم:
مامان محمدامین کجایی؟؟
اگه وبلاگم رو می خونی یه خبری از خودت و پسرکم محمدامین عزیزم بده
چندروزه دلواپست شدم.نه شماره ای ازت دارم نه راه ارتباطی چیزی...خب وقتی کامنت هم نذاری دلم شور میفته.
ایشالا که اوضاع خودت و خانواده ات و مخصوصا گل پسرمون محمدامین خوب باشه
اینجا رو خوندی بی زحمت یه کامنت بده.قربون دستت.

[ دوشنبه 25 دی 1396 ] [ 12:39 ق.ظ ] [ طیبه ، لاله ] [ نظرات ]
امروز بابای نیکان ساعت یازده امتحان پایان ترم داشت 
من و بابای نیکان مثل هر روز نیکان رو به مدرسه بردیم و 
ولی برگشتیم خونه،من به خاطر درد مقداری مایعات می خوردم و می خوابیدم و دوباره بیدار می شدم، مایعات می خوردم باز می خوابیدم که ساعت ده و نیم بابای نیکان داشت می رفت امتحان ،بیدارم کرد در حالی که داشتم خواب می دیدم و توی خواب ناله می کردم و صدام بلند بوده که بابای نیکان بیدارم می کنه که تو خواب سکته مکته نکنم.
خوابم یادمه... مخلوطی  از شادی و دعوا بود.توی خوابم مامانم کاملا خوب شده بود و روی پاهای خودش بدون کمکی راه می رفت ولی نمی دونم چرا همه اهل کوچه ی مادرم اینا داشتند خانواده ی ما رو می زدند با انواع سلاح سرد مثل چوب و چماق و من فقط جیغ می زدم چون چند نفر داشتند داداش هام رو می زدند کثافت ها.و توی خواب می شناختمشون.تو محله ی مادرم خانواده ی ما جزو قدیمی ترین ها هستند و خیلی هم معتبر و همه هم بسیار بسیار به خانواده ی ما احترام می گذارن ولی توی خواب من همون ها خیلی خیلی عقده ای وار به جان خانواده ی من افتاده بودند و کتک بازاری بود که بیا و ببین....اصلا من نظیرش رو تو بیداری تا به حال ندیدم.اصلا خانواده ی ما بسیار بسیار آروم و آبرومند هستند، هرکسی هرکاری بکنه حتی چند تن مواد جابجا کنند و خانواده ی ما ببینند به هیچ جا گزارش نمی کنند،سرشون به زندگی خودشون گرمه،اهل خانواده هستند و اهل کار...خواب بود دیگه چه کار کنم حالا؟؟دست خودم نبود که..
بعدش صبح کلا حالم خیلی بد نبود اما
اما الان خیلی دوباره درد دارم.دوباره سنگ ها دارند تکون تکون می خورن انگار
نیکان هم امروز برنامه ی اردوی خانه ی بازی داشتند این بار خانه ی بازی سرپوشیده ی "مدادرنگی" و وقتی باباش بعد از امتحانش که خوب و  نه عالی داده بودرفت مدرسه آوردش راضی بود و خوشحال و الان هم هنوز خوابه: جوجه خروس قشنگ ما"
صبح امروز مامانم با مبین پسر آبجی صدی عزیزم و خواهرم سارا رفتند پیش دکتر جراحش و دکتر برای جراحی اوکی داده و گفته مانعی نیست فقط یک سری آزمایشات تکمیلی دیگه هم بایست انجام بده.به احتمال خیلی زیاد مامانم رو همینجا عمل کنند چون هم دکترش زبردست و خوبه هم بیمارستانش خوبه هم مامانم میگه تهران نمیرم هم ماها اینجا راحت تریم اخه من خودم مریض و بچه ی لوس زود مریض میشه دارم.طاهره که خانم معلمه خودش مریضه همیشه(بیشتر از ۲۰ ساله).سارا که کادر بیمارستانه و دخترای کوچیک ابتداییش رو چه کار کنه آبجی صدی هم بهیار هست ول ی  یه نفر بیشتر نیست.داداش علیرضا که معلمه اصلا نمی تونه مدرسه نره (دوشیفته) طفلی داداش محمدرضای کارمند هم مثل ابجی صدی ....
البته اگر مامانم یه کلمه اوکی بده همه ی مشکلات رو میذاریم کنار میریم تهران و خودش هم می دونه ،ولی مامان من حرف،حرف خودشه و اعصابش خورد میشه و ناگهان ممکنه قاطی کنه بگه اصلا عمل نمی کنم
حالا ایشالا خدا خودش کمک کنه ما و مامانمون رو
باز هم خداروشکر برای جواب اسکن هسته ای قلبش.خدایا شکرت.این از همه مهم تر بود.خدایا شکرت‌.طاقت بیهوشی رو هم بهش بده که بتونه تحمل کنه و دوباره به هوش بیاد بعد از عمل...خدا جون من نوکرتم.چاکرتم.مخلصتم



[ یکشنبه 24 دی 1396 ] [ 05:03 ب.ظ ] [ طیبه ، لاله ] [ نظرات ]
گفتم که شاد باشید 
آخه جواب اسکن هسته ای قلب مامان رو دادند.خواهرم میگه اونجا گفتند از نظر ما کارکرد قلبش خوبه و مانعی برای جراحی نداره.البته باید بیمارستانی که قراره عملش کنه و دکتر جراح خودش هم تایید کنه
الهی شکر.خدایا درد سنگ کلیه من هرچقدر باشه عیب نداره.من تحملم زیاده.مامانم...فقط مامان قشنگم.مامان مهربون و فداکارم.مامانم خوب بشه ایشالا.
خدایا الان که اینو تلفنی از خواهرم شنیدم خیلی خیلی خوشحال شدم.خداجون ممنون.خداجون می بوسمت.خداجون ببخش زبون تشکر و قدردانیم الکن شده ولی مطمئن باش ناسپاس نیستم خدای عزیزم

[ شنبه 23 دی 1396 ] [ 07:29 ب.ظ ] [ طیبه ، لاله ] [ نظرات ]


از پنج شنبه ظهر دردمند شدم

یعنی چی؟

یعنی از پنج شنبه ظهر معده درد شدید گرفتم هی صبر کردم خوب بشم هی صبر کردم هی صبر کردم ....نشد

بالاخره شب خوابیدیم.جمعه صبح دوباره با درد معده بیدار شدم بعد کم کم با درد پهلو ....هی بیشتر شد هی بیشتر شد.آخرش دیگه همینطوری گریه می کردم هرچی بابای نیکان اصرار می کرد پاشو بریم درمونگاه نمی رفتم و گفتم خودم خوب میشم اونجا می خوان مسکن بدن که خودم دارم و می خورم.می خوام آمپول پیروکسیکام بدن که به خاطر بیماریم نباید بزنم پس چه کاریه که برم درمونگاه؟

ولی عاقبت مجبور شدم بریم درمونگاه (بابای نیکان برنده شد،درس داشت امتحان داره دلم نمی اومد اذیتش کنم وقتش رو بگیرم) .اونجا بهم یه ورق کترالاک دادند که البته یه دونه خورده بودم (به اضافه ی چندتا آلپرازولام که بخوابم)رفته بودم.یه آمپول کترالاک هم دادند که زدم و یه آمپول دیسیکلو مین ،چون گفته بودم معده ام هم درد می کنه .یه سونوگرافی هم برام نوشتند واقعا حوصله دکتر بازی ندارم.اما درد سنگ کلیه خیلی مزخرفه حتی از دندون هم بدتره.بعدش هم برگشتیم منزل و من یه ساعتی خوابم برد .ساعت نه شب بود که بیدار شدم دوباره با درد شدید .خودم رو با گوشی سرگرم کردم  تا دوباره بعد از شام خوابیدیم

قبلا درد سنگ رو تجربه کردم بارها .سنگ شکن با لیزر رو هم دوهفته به عروسی مسعود انجام دادم قبلا(اسفند 94).

الان هم اومدم اداره البته آقای دکتر برام سه روز استعلاجی نوشته بود ولی میام اداره آخه درد دارم دیگه فرقی نمی کنه اداره باشم یا خونه.استعلاجی برای کسی خوبه که تو اداره خیلی کار داشته باشه نه من.من اینجا سرم خلوته.

بیشترین ناراحتیم اینه که با این حالم نمی تونم راحت برم به مامانم سر بزنم بیام.آخه چرا؟؟؟

نه می تونم بالا پایین بدوم.نه می تونم زیاد راه برم.آخه پادرد هم همیشه دارم ننه.پیریه دیگه.کودک درونم زنده است ولی خودم که سنم رفته بالا...دروغ چرا!!



[ شنبه 23 دی 1396 ] [ 11:23 ق.ظ ] [ طیبه ، لاله ] [ نظرات ]
دیشب بعد از خواب عصرگاهی من و نیکان دوتایی رفتیم خونه ی مامان جونم و از قضا آبجی صدی بسیار مهربان که مثل همیشه بود(خدایا خودت براش جبران کن) مسعود عزیزدلم هم بود و آبجی صدی بهش شام داد ببره خونه داداش که فائزه اونجابود و ماشینش رو هم بده دست فائزه که پنج شنبه فائزه ماشین لازم داشت
داداش محمدرضا هم بود و داشت پیچ های تخت مامان رو وصل می کرد.بالاخره مامان راضی شده تخت وصل باشه جلوی تی وی و کمتر به کمرش فشار بیاد.ویلچر بابای مبین مسعود که قبلا مجبور بوده استفاده کنه ولی الان خداروشکر لازم نداره هم آوردند برای مامان تا فعلا مامان راحت تر باشه برای رفتن و  برگشتن به حیاط خونه(wc) اونجاست ایشالا جواب همه اسکن ها و عکس ها و آزمایشات اوکی باشه بتونه جراحی کنه خودش سرپا بشه نیاز به ویلچر نداشته باشه.مامان من حتی روی راحتی هم تو خونه نمی نشست .می گفت روی زمین به پشتی بالش تکیه بدم راحت ترم.
اتفاقا من روی زمین کمرم خیلی درد می گیره و حتما باید روی راحتی بنشینم
دیشب خوش اقبالی نیکان،ثنا و ثمین و مامانشون سارا هم بود و بچه ها باهم بازی کردند و بهشون خوش گذشت.آبجی سارا قرمه سبزی پخته بود به چه خوشمزگی و آورده بود اونجا.دستش درد نکنه
و البته آناهیتای نازنینم دختر ۱۵ ساله ی آبجی طاهره هم بود.آناهیتا هم عشق منه.بسیار خانوم ،بسیار نجیب، بسیار ساده،از اون دست دخترهایی که تو این زمونه دیگه پیدا نمیشن ...اصلا مثل هم دوره ای هاش نیست.خیلی خیلی باوقار البته خوش خنده و ملوس..خاله طیبه اش قربونش بره
آهنگ وبلاگم رو گذاشتم و برای دل مامانم می رقصیدم...رقص که نه همون جلف و جنگولک بازی و ثنا خانم هم به وجد اومده بود و همراهی کرد و آناهیتا هم خاله رو مسخره کرد و سری به تاسف تکون می داد
مامانم می گفت طیبه نکنه خوشحالی مامانت فلج شده داره می میره گفتم نه خوشحالم دور و بر مامان خوشگلم شولوغه و تنها نیست و می خواد جراحی کنه کاملا خوب بشه و هی می رفتم می بوسیدمش ،مامانم هم می گفت من نامزدت نیستم خفه ام کردی بابا و داداشم هم می خندید و سر به سر من و مامانم می گذاشت

[ پنجشنبه 21 دی 1396 ] [ 02:52 ب.ظ ] [ طیبه ، لاله ] [ نظرات ]
خدایا لطفا این تنبلی زیاد رو از وجود من بگیر
کمکم کن فردا صبح که خونه هستم زود بیدار شم دوباره نگیرم بخوابم تا لنگ آفتاب(به قول نیکان)
خانه کثیفه
کمد لباس ها خیلی بی نطم
اتاق نیکان فوق العاده خاک گرفته
داخل کابیت های آشپزخانه همه چی پیدا میشه از جمله آلبوم عکس دوران طفولیتم تا دوران دانشگاه.....تا هرچی که از دست نیکان قایمش کردم
خدایا پس کی ارشد بابای نیکان تموم میشه این زندگی دوباره یه نظمی به خودش ببینه.این خونه رو فقط اون می تونست همیشه مرتب نگه داره.خدایا کمی زنیت به من ارزانی کن لطفا....خسته شدم از این وضعیت شر و شلختگی 
یادش به خیر قبل از این ۴ سال ،قبل از بیماری خیلی زبرو زرنگ بودم و تمیز و مرتب اما حالا خوب شدم اما تنبلی در وجودم نهادینه شده.
خدایا کمکم کن فردا خونه رو تمیز کنم
خدایا فردا مامانم مرحله دوم اسکن هسته ای قلب انجام میده خودت کمکش کن که جوابش هم اوکی باشه.ممنون خداجون
خدایا فصل امتحانات پایان ترم بابای نیکانه و ما باز هم همسر و فرزند خوبی میشیم و قول میدیم اذیتش نکنیم خودت کمکش کن زحماتش هدر نره و این بچه خرخون دوباره رتبه ی ممتازه بیاره ببینم کجا رو می گیره.


[ پنجشنبه 21 دی 1396 ] [ 12:49 ق.ظ ] [ طیبه ، لاله ] [ نظرات ]

ملی جان به سختی باورم شد که زهرای مهربان هم پر کشید ،ناگهانی و بدون مقدمه ....دیشب فکر می کنم بین ساعت 8 تا 10 شب

زهرا جان آسوده بخواب که شب ِ تو را سر ِ بیداری نیست.خواهد خُفت تا صبح غم انگیز دوباره بدمد.بخواب که خدایت در انتظار است.

هنوز 24 ساعت نگذشته از گفت و گوی تلفنی طیبه با زهرای مهربان(درباره ویژوال بیسیک و اکسل راجع به فرم های کاری مدرسه ای که زهرا در اون تدریس می کرد)،بعد از تلفن به ملی گفتم چه صدای قشنگی داشت زهرا با عکس هایی که ازش دیده ام  برابری می کرد با همه ی خصوصیات خوبی که ازش گفته بودی مطابقت داشت و حالا امروز صبح اول وقت خبر رفتن نابهنگام زهرای متولد65 با داشتن یه دختر یک ساله و سه ماهه ....زهرا الکی الکی وقتی شوهرش رفته بوده دوغ بخره برای شام تا برگرده خونه درهمین فاصله کم زنگ می زنه به شوهرش که مهدی دارم می میرم زودبیا و وقتی مهدی برمی گرده با جسد زهرا روبرو میشه،درست هنگام تولد هلیا دختر زهرا بابای زهرا فوت کرد و دقیقا در یکسالگیش بابای مهدی فوت کرد و زهرا هنوز نتونسته بود یه جشن برای هلیاش بگیره ....

مامان ِ ملی دیشب ساعت یازده با دایی ملی رفته تهران

ملی هم الان رفت خونه که با باباش بره تهران پیش خاله اش و دخترخاله ها(خواهرهای زهرا) زینب و فاطمه ....الهی بگردم برای مادرشون الهی بگردم برای خواهرهای داغدارش


[ سه شنبه 19 دی 1396 ] [ 10:04 ق.ظ ] [ طیبه ، لاله ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 50 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

صبورانه در انتظار زمان بمان. هرچیز در زمان خود رخ می دهد. حتی اگر باغبان، باغش را غرق آب كند، درختان، خارج از فصل خود میوه نمی دهند.
می تونم بگم بهترین سال زندگیم بود سال90. سالی كه با تحمل اضطرابهای شدید ،سالی كه بهترین سال زندگیم شد و بالاخره خداوند هدیه ازدواج من و بابای نیكان رو داد. فكر می كنید چی بود؟
بله خب نیكان ریزه بود .ما خیلی مطمئن نبودیم اما دكترها یكسره مارو امیدوار می كردند كه این بار ما بچه دار می شیم.اولش تشخیص داده بودند دختره ولی بعد پسر به دنیا اومد .شب اول بهمن ماه1390 كاكل زری ما كه هفت ماهه بود در تهران به دنیای ما اومد.با چشمهایی درشت،جستجوگر و دهانی باز تا آخر.بهت گفتم خوش اومدی عزیزم قدم بذار توی دلم نه روی چشمم .تموم روزهای خوب من از اون روز شروع شد.
لذت بخشه دیدن بالندگی تو درست مثل ثبت جای پای خودمان در عمقی از برف.بچه نیستی كه گلی غنچه ای.top baby .خوش گریه و با كلاس.نوید لحظاتی خوش .رنگین كمان حتی نه زیباتر و حتی باشكوه تر از رنگین كمان.دل ویران و خسته مان را آباد می كنه عشق این طفل نازنین.دلم جایگاه مهر این پادشه خوبان.ژاله صبحگاهه.چطور قربون صدقه ش نروم آخه.نمی تونم. باید بگم كه خیلی دوستش دارم.خیلی .هرچقدر خسته باشم و گرسنه و تشنه اولین اولویتم نیكانه .منـتت رو هم دارم عزیزم.

هله نومید مباش
چو تورا یار براند
كه نه فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد
برو و صبر كن آنجا
كه پس از صبر تو را
او به سر سور نشاند
و اگر بر تو ببندد
همه ره ها و گذر ها
ره دیگر بگشاید
كه كس آن را نداند
ره دیگر بگشاید

خداوندا من از جایگاه خویش در این جهان خرسندم تو هم از من خرسند باش حتی اگر من زیاد هم سپاسگزار نبوده باشم . ضیافتی ست حضور تو در زندگانیم.با فكر حضور تو شادم و در ضیافت شاهانه ات غرقم.خدایا همه چیز گذارست فقط وجود تست كه نامیراست .هر افتادنی كه از سوی تو باشد برخاستنش حتمی ست .من به این حقیقت ایمان دارم كه تو دستم را گرفته ای و من اینك ایستاده ام كه نه...به سوی تو در حركتم.خدایا این اندك نیایش قلبی را ازمن بپذیر. تو در دور دست ها نیستی این منم كه گاها از تو فاصله می گیرم و دور می شوم اما بدان محبوب ترین محبوب قلب شكسته ام تویی.هنوز بغض می كنم،هنوز می گریم،هنوز می خندم،هنوز گاهی دلتنگ می شوم همه اینها نشانه حضور توست ای یگانه زیبا.


دنیــا فقط از بهــر ِ نیکان پای برجا شد

از بهر ِ نیکان جمله هستی نیز برپا شد

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

دانلود آهنگ جدید

پیچک